تبليغاتX
دوستی ها

 

 

 

کوچيک تر که بودم فکر می کردم بارون اشک خداست

ولی مگه خدا هم گريه می کنه چرا بايد دل خدا بگيره!!!!

دوست داشتم زير بارون قدم بزنم تا بوی خدا رو حس کنم

اشک خدا را تو يه کاسه جمع کنم تا هر وقت دلم گرفت

کمی بنوشم تا پاک و آسمانی شوم!

آسمان که خاکستری می شد دل منم ابری می شد

حس ميکرم که آدما دل خدا رو شکستند و يا از ياد خدا غافل شدند

همه می گفتند باران رحمت خداست ولی حس کودکانه من می گفت

خدا دلش گرفته و از دست آدم بدا داره گريه ميکنه......

 

حالا که یاد اون روزهای پاک وقشنگ میافتم

 

 بی اختیار ابرهای چشمام شروع

 

...... به باریدن میکنه

+ نوشته شده در  شنبه 21 اردیبهشت1387ساعت 9:18  توسط محمد محسنی |ژه ای  | 

میتوان رشته ی این چنگ گسست

میتوان کاسه ی آن تار شکست

میتوان فرمان داد:

                         هان ای طبل گران زین پس خاموش بمان

به چکاوک اما

                           نتوان گفت مخوان. . .!؟

+ نوشته شده در  شنبه 21 اردیبهشت1387ساعت 2:5  توسط محمد محسنی |ژه ای  | 

حيا و خودآرايى و نقش آن‌ها در سلامت روانى زن

عباس رجبی

مقدّمه

زنان به عنوان نيمى از پيكره جامعه نقش بسيار مهمى در ايجاد و گسترش عفّت، پاك‏دامنى و اخلاق در بين جوامع بشرى دارند. عفّت و حياى زن، كه يكى از مهم‏ترين عوامل حفظ و بقاى عفّت عمومى است، نه تنها در تمام اديان و مذاهب الهى مورد تأكيد قرار گرفته، بلكه عقول و افكار بشرى نيز آن را مورد تأييد قرار داده‏اند.

از نظر اسلام، اهميت اين موضوع به حدّي است كه برخى روايات آن را «تمام دين» مي‏دانند. در روايتى از پيامبر اكرم(صلى الله عليه و آله) آمده كه فرمودند: «اَلْحَياءُ هُوَ الدينُ كُلُّهُ»؛ حيا تمام دين است.1

امام علي(عليه‌السلام) نيز در مورد عفّت و پاك‏دامنى مي‏فرمايد: «عفّت و پاك‏دامنى منشأ هر خيرى است.» به همين منظور، در تمام اديان و مذاهب آسماني، «اَلعِفَّةُ رَأسُ كُلِّ خَيْر»2 قوانين گوناگونى براي حفظ و بقاى عفّت و حياى عمومى وضع شده‏اند، كه «حجاب» و پوشش زن از جمله آن‏هاست.

«حجاب»، كه به معناى پوشيدن تمام بدن و زيبايي‏هاى ظاهرى زن در برابر مردان بيگانه است، براى پيش‏گيرى و مهار برخي گرايش‏ها و رفتارهاى خودنمايانه و وسوسه‏انگيز مي‏باشد. اين در حالى است كه زنان به طور طبيعى دوست دارند در برابر جنس مخالف خودآرايى كنند و زيبايى زنانگي3 خود را به نمايش بگذارند.

حال اين سؤال پيش مي‏آيد كه اين قانون اسلامى تا چه اندازه با طبيعت زن سازگار است؟ آيا تبرّج و جلوه‏گرى از نظر اسلام و علم بكلى مردود است، يا براى آن قانونى وجود دارد؟ اگر در وجود زن غريزه‏اى تحت عنوان «تبرّج» وجود دارد، روش‏هاى رشد و پرورش اين غريزه چيست و چه كاركردى در زن و حفظ سلامتى او مي‏تواند داشته باشد؟ چگونه مي‏توان غريزه تبرّج را با حيا، كه يك ويژگى فطرى در زن است، جمع كرد؟ آيا حجاب و پوشش به معناى ناديده گرفتن اين غريزه نيست؟ آيا همان‏گونه كه عده‏اى از مخالفان حجاب مي‏گويند، اين محدوديت مانعى براي رشد عاطفى و روانى زن محسوب مي‏شود، يا به عكس، در جهت سلامت روانى اوست؟

اهميت بررسى اين موضوع واضح و روشن است؛ زيرا اولا، حجاب و پوشش زن به طور يقين، يكى از محكم‏ترين سنگرهايى است كه مسلمانان، به ويژه جوانان، را از فساد و فحشا حفظ مي‏كند و سدى آهنين در برابر نفوذ و تهاجم فرهنگى دشمنان اسلام است. به همين دليل، همان‏گونه كه رهبر فرزانه انقلاب بارها فرموده‏اند، بر همه ما تكليف است در مقابل اين تهاجم همه‏جانبه هشيار باشيم و با آن مقابله كنيم.

ثانيا، ارتباطى كه مسئله حجاب و عفت از يك سو و گرايش دايمى زن به تبرّج و جلوه‏گرى از سوى ديگر با سلامت روانى او دارد به موضوع اهميّت بيشترى مي‏دهد؛ زيرا پر واضح است كه به لحاظ نقش مهم و حساسى كه زن در حيات جسمى و روانى انسان‏ها دارد، بحث و بررسى در مورد مؤلّفه‏هاى سلامت روانى او لازم و ضرورى به نظر مي‏رسد.

اما به دليل آنكه دين اسلام به بهداشت و سلامت روانى افراد اهميت زيادى داده است و حتى نتيجه نهايى عبادت و بندگى را رسيدن به «نفس مطمئنه» مي‏داند و فقط كسانى را كه داراى قلب و روانى سالمند، اهل نجات و خوش عاقبت مي‏داند،4 مطمئنا در تمام احكام و قوانين خود و از جمله، لزوم پوشش و حفظ عفّت فردى و عمومي، به نقش آن‏ها در روح و روان افراد توجه كرده و بهترين نسخه را براى سلامتى و سعادت جوامع بشرى ارائه داده است.5

غريزه تبرّج و خودنمايى

منظور از غريزه «خودنمايي» و «تبرّج»، جلوه‏گرى و دلبرى كردن براى تصاحب قلب ديگرى است. كلمه «تبرّج» كه در قرآن آمده، از كلمه «برج» گرفته شده و به معناى ظاهر شدن در برابر مردم است؛ همان‏گونه كه برج قلعه، براى همه هويداست. در مورد اين موضوع، بايد به سه نكته توجه كرد:

 1. اختصاص غريزه تبرّج به زنان

يكى از ويژگي‏هاى مهم زنان، خصيصه تبرّج و خودنمايى است كه به صورت غريزى و طبيعى در آنان وجود دارد. قرآن در دو آيه از آيات حجاب، از تبرّج و خودنمايى زنان صحبت كرده و آن را محدود به محيط خانواده كرده است. در يك جا مي‏فرمايد: (وَلاَ تَبَرَّجْنَ تَبَرُّجَ الْجَاهِلِيَّةِ الْأُولَي) (احزاب: 33) اى زنان (در برابر نامحرم) ظاهر نشويد و خودنمايى نكنيد؛ مانند خودنمايى دوران جاهليت نخستين؛ در آيه ديگر مي‏فرمايد: (غَيْرَ مُتَبَرِجاتٍ بِزينَهٍ) (نور:60) زنان، (در برابر نامحرمان) با زينت‏هاوآرايش‏هايشان‏خودنمايي‏نكنند.

قرآن در اين آيات فقط زنان را از تبرّج و خودنمايى و به نمايش گذاشتن جاذبه‏هاى جنسى خود در برابر نامحرم نهى كرده و از تبرّج مردان سخنى نگفته است. از ظاهر اين مطلب فهميده مي‏شود كه غريزه خودنمايى و تبرّج از ويژگي‏هاى خاص زنان است و در مردان وجود ندارد. به همين دليل پوشش و حجاب تنها براى زنان واجب شده است.

شهيد مطهّرى درباره آثار اين غريزه و نيز اختصاص آن به زنان مي‏گويد: «اما علت اينكه در اسلام دستور پوشش اختصاص به زنان يافته است، اين است كه ميل به خودنمايى و خودآرايى مخصوص زنان است. از نظر تصاحب قلب‏ها و دل‏ها، مرد شكار است و زن شكارچي؛ همچنان كه از نظر تصاحب جسم و تن، زن شكار است و مرد شكارچى. ميل زن به خودآرايى از اين نوع حس شكارچي‏گرى او ناشى مي‏شود. در هيچ جاى دنيا سابقه ندارد كه مردان لباس‏هاى بدن‏نما و آرايش‏هاي تحريك‏كننده به كار برند. اين زن است كه به حكم طبيعت خاص خود، مي‏خواهد دلبرى كند و مرد را دلباخته و در دام علاقه خود اسير كند، انحراف تبرّج و برهنگى از انحراف‏هاي مخصوص زنان است و دستور پوشش هم براى آنان مقرر گرديده است.»6

در روايات نيز از وجود غريزه خودنمايي يا تبرّج در زن سخن گفته شده است. براى مثال امام علي(عليه‌السلام) مي‏فرمايد: «خداوند زنان را از سرشت مردان آفريده، از اين‏رو، تمام همّت خود را در جذب مردان و نزديك شدن به آن‏ها صرف مي‏كند».7

بنابراين، اصل وجود غريزه خودنمايى در زن مورد تأييد منابع اسلامى است. اما در مورد كاركرد اين غريزه در زنان، مي‏توان گفت: وجود اين غريزه براى متمايل كردن مرد ـ جنس مذكر ـ به زن ـ جنس مؤنث ـ است تا بدين‏وسيله، مقدّمات ازدواج و زندگى مشترك را بين آنان فراهم كند؛ چنانكه در ساير جانداران نيز اين ويژگى در جنس ماده وجود دارد.

درباره غريزه خودنمايى و تبرّج، غير از منابع اسلامي، برخى از دانشمندان نيز مطالب جالبى دارند. خانم جينا لمبروزو (G,Lombroso) روان‏شناس معروف ايتاليايي، در اين‏باره مي‏گويد: «در زن علاقه به دلبر بودن و دل‏باختن، مورد پسند بودن و مايه خرسند شدن بسيار شديد است.»8 در جاى ديگري مي‏گويد: «يكى از تمايلات عميق و آرزوهاى اساسى زن آن است كه در چشم ديگران اثري مطلوب بخشيده و به وسيله حسن قيافه، زيبايى اندام، موزون بودن حركات، خوش آهنگي صدا، طرز تكلّم و بالاخره شيوه خرام خود، مطبوع طباع واقع گشته، احساسات آن‏ها را تحريك نموده و روحشان را مجذوب سازد.»9 همچنين درباره تأثير غريزه خودآرايى و تبرّج در زندگى زنان مي‏گويد: «ميل به جلب ديگران، بزرگ‏ترين و مهم‏ترين محرّك زندگانى زن محسوب مي‏شود.»10

ويل دورانت نيز درباره آثار غريزه تبرّج زن مي‏گويد: «زن ميل دارد بيشتر مطلوب باشد، نه طالب، و به همين جهت، در ارج‏گذاري و تقدير آن جاذبه‏هايى كه مايه تشديد ميل مرد است، استاد است.» بنابراين، اصل وجود اين غريزه و اختصاص آن به زن در بين دانشمندان پذيرفته شده است.11

2. پرورش و توجه به غريزه تبرّج در اسلام

غريزه خودنمايى و خودآرايى مانند ساير غرايز آدمي، نيازمند قانونمندى و كنترل است؛ يعنى بايد از افراط و تفريط در آن پرهيز شود؛ زيرا عدم كنترل اين غريزه، چه از لحاظ افراط و چه از لحاظ تفريط، براي زن زيانبخش است و سلامتى او را به خطر مي‏اندازد. از اين‏رو، در دين اسلام براي اين غريزه حد و حدود ويژه‏اى تعيين شده است و همان‏گونه كه آزادى بي‏حد و حصر آن ممنوع گرديده و براى كنترل آن حجاب واجب شده، بي‏توجهى به آن نيز مذموم شمرده شده است. به همين دليل، در برخى روايات، آرايش كردن براى زنان يك ضرورت تلقّى شده و بي‏توجهى به آن به معناى ناديده گرفتن غريزه خودآرايي، مورد نكوهش قرار گرفته است. در اينجا به بعضى از اين روايات اشاره مي‏شود:

در حديثى از پيامبر اكرم(صلى الله عليه و آله) در مورد ويژگي‏هاى بهترين زنان نقل شده است كه فرمودند: «بهترين زنان شما زنى است كه بسيار با محبت باشد، عفيف و پاك‏دامن باشد، نزد اقوامش عزيز و محترم باشد، با شوهرش متواضع و فروتن باشد، براى او خودآرايى و تبرّج داشته باشد و در برابر نامحرم عفيف باشد.» در اين حديث، دقيقا به همان تبرّجى كه قرآن آن را براي زن در مقابل نامحرم ممنوع كرده، نسبت به شوهرش سفارش شده است.12

در روايت ديگري، امام صادق(عليه‌السلام) مي‏فرمايد: «براى زن سزاوار نيست كه بدون زيور و آرايش باشد، حتى اگر يك گردن‏بند باشد؛ و سزاوار نيست دستش از رنگ حنا خالى باشد، اگرچه پير باشد.»13 همچنين مي‏فرمايد: «لا تُصَلِّى الْمَرأَةُ عُطُلا»؛ زن بدون زيور و آرايش نماز نخواند.14 امام باقر(عليه‌السلام) نيز در روايتى مي‏فرمايد: «لَمْ تَزَلِ النِّساءُ يَلْبِسْنَ الْحِلْي»؛ زنان همواره از زيور استفاده كنند.15

در برخى روايات دستوراتى براى زيبا شدن زنان داده شده، است. براى مثال، امام علي(عليه‌السلام) مي‏فرمايد: «كارى را كه بيش از حد توانايى زن است به او وامگذار؛ زيرا (اگر زنان از كارهاى سخت و طاقت‏فرسا به دور باشند) براى حال آن‏ها و شادابى روحى و دوام زيبايى آن‏ها بهتر است؛ چرا كه زن گل بهارى است (لطيف و حساس)، نه پهلوانى سختكوش.»16

همچنين رسول اكرم(صلى الله عليه و آله) پس از اينكه به همه زنان، چه شوهردار و چه بدون شوهر، دستور مي‏دهد دايم خضاب كنند (و دست و صورت خود را به حنا و رنگ‏هاى زيبا آرايش كنند) مي‏فرمايد: «اما زنان شوهردار براى شوهرانشان زينت كنند و اما زنان بدون شوهر، به اين دليل خضاب كنند كه دستشان شبيه دست مردان نشود (و لطيف و زيبا بماند.)»17

همچنين در روايت ديگرى آمده است: پيامبر به مردان فرمود: «ناخن‏هاى خود را كوتاه كنيد» و به زنان فرمود: «ناخن‏ها را كوتاه نكنيد؛ زيرا شما را زيباتر مي‏كند.» حتى آن حضرت از بعضى زنان به خاطر اهميت ندادن به آرايش و زيبايي، انتقاد كرده است.18

عايشه مي‏گويد: «زنى از پشت پرده دستش را بيرون آورد تا نامه‏اى به رسول خدا بدهد، آن حضرت دستش را بست (و نامه را از او نگرفت.) فرمود: نمي‏دانم اين دست مرد است يا دست زن؟ آن زن گفت: دست زن است. پيامبر فرمود: اگر تو زن بودى ناخن‏هايت را به رنگ حنا در مي‏آوردي».19

اهميت زينت كردن و آرايش زنان به حدي است كه پوشش بعضى از لباس‏ها مثل ابريشم و طلا به علت خاصيت زيبايي‏شان به زنان اختصاص يافته است20 امام باقر(عليه‌السلام) مي‏فرمايد: «خداوند طلا را در دنيا زينت زن قرار داد و بر مردان حرام كرد.» 21 در برخى روايات آمده كه «ائمّه اطهار(عليهم‌السلام) زنانشان را با طلا و نقره زينت مي‏كردند و بر اين كار اصرار داشتند.»22

از روايات ديگرى كه حاكى از اهميت اسلام به آرايش و تجمّل براى زن است، حديثى از پيامبر اكرم(صلى الله عليه و آله) است كه حتى به زنانى كه شوهران نابينا دارند دستور مي‏دهد خود را با بوى خوش و حنا آرايش كنند. امام صادق(عليه‌السلام) فرمود: از رسول خدا سؤال شد: زن چگونه براى شوهر نابينا آرايش كند؟ فرمود: با استعمال عطر و خضاب كردن، كه نوعى بوى خوش است.23

از رواياتى كه در اين باب وجود دارند، و تنها بعضى از آن‏ها در اينجا ذكر شدند، مي‏توان نتيجه گرفت كه اگر دين اسلام از تبرّج و خودنمايى زن براى نامحرم نهى كرده، در مقابل به او دستور داده است در صورتى كه در انظار نامحرم نباشد، حتما تبرّج و خودنمايى داشته باشد، به ويژه اگر در محضر شوهرش باشد. بنابراين، دين اسلام غريزه خودنمايى و تبرّج زن را ناديده نگرفته، بلكه به آن اهميت هم داده است و تلاش كرده زنان علاوه بر دارا شدن زيبايي درونى و اخلاقي، از نظر ظاهرى هم جذّاب و زيبا باشند؛ زيرا توجه به آرايش و زيبايي ظاهرى نه تنها پاسخى منطقى و صحيح به اقتضاى طبيعى و غريزه آنان در جلوه‏گرى و جلب توجه ديگران است، بلكه سبب مي‏شود زن شادتر و بانشاطتر باشد و از اين طريق، شادابي و نشاط را به زندگى خانواده‏اش نيز وارد كند؛ زيرا يكى از عوامل مهم با نشاط بودن زن، داشتن ظاهرى زيبا و دلپسند است كه شوهرش را پي‏درپى به وجد آورد و خود نيز از اين طريق به وجد آيد. در نتيجه، كوشش زن در جذّاب بودن و آرايش كردن براى شوهر، ضمن اينكه نياز طبيعى زن به خودنمايى و تبرّج را ارضا مي‏كند، وى را از جلوه‏گرى و خودنمايى براى مردان‏نامحرم نيز بي‏نياز مي‏سازد؛ زيرا او براى شوهرى خودآرايي كرده است كه حقيقتا به او عشق مي‏ورزد و در دوستي‏اش وفادار است. بدين‏سان، هم نياز غريزى او به آرايش و تجمّل اشباع شده و هم از آفات‏وانحرافات عشق آزاد رهايي يافته و آسيبى به‏سلامت‏رواني‏اووارد نشده است.

خانم لمبروزو در اين مورد، سخن زيبايي دارد: «بدون شك، منشأ حجب و حياى زن را در عشق و علاقه مي‏توان يافت؛ چه اينكه زن وقتى مرد را به خويش علاقه‏مند و خود را نسبت به او متمايل ديد، منظور اصلي خودنمايى و جلوه‏گرى از بين مي‏رود و چون توسعه محيط اجتماعى زن فقط به منظور تمركز تمايلات درونى او به شخص واحد است، هنگامى كه در اين راه توفيق يافت، ديگر احتياجى به آلات فريبنده و مصنوعى نخواهد داشت. چنانچه مشاهده مي‏شود زنانى كه به شوهر و اطفال خود علاقه‏مند هستند، بكلى از اين عوالم دور و بركنار مي‏باشند و اگر زنى ديده مي‏شود كه اين شيوه را پيشه خود قرار داده است، فقط به اين جهت است كه پاسخ احساسات درونى خويش را نزد همسر خود نيافته است؛ زيرا وقتى كه زن علاقه‏مند گرديد، ديگر حاضر، بلكه قادر به جلب توجه ديگران نخواهد بود.»

3. افراط در غريزه خودنمايى و تبرّج

همان‏گونه كه بي‏توجهى به غريزه خودنمايى و تبرّج براى زن زيان‏بخش است، خودنمايى و تبرّج بيش از اندازه و خارج از چهارچوبه حجاب نيز زيان‏بخش خواهد بود و سلامت روانى زن را به مخاطره مي‏اندازد. اين مطلب دقيقا مانند اين است كه بگوييم: غذا خوردن براى سلامتى ضرورت دارد، اما زياده‏روى و عدم رعايت قانون غذا خوردن مضر است. در ارضاى نيازهاى روانى نيز بايد جانب اعتدال رعايت شود، زيرا هرگونه زياده‏روى در آن موجب از دست رفتن انرژى رواني انسان مي‏شود و سلامت روانى او را مختل مي‏سازد. البته تفاوتى كه در ارضاى نيازهاي رواني، مثل نياز به خودنمايى و تبرّج در زن، با نيازهاى جسمانى مثل نياز به غذا خوردن وجود دارد اين است كه اين‏گونه نيازها سيري‏ناپذيرند و اگر انسان در ارضاي آن‏ها حد افراط را در پيش بگيرد، نه تنها نياز او برطرف نمي‏شود، بلكه روز به روز تشنه‏تر شده، تمام فكر و ذهن او را به خود مشغول مي‏كند. در ارضاى نياز به خودآرايى و خودنمايى نيز همين مطلب وجود دارد؛ يعنى اگر زن در توجه به زيبايي ظاهرى و خودآرايى افراط كند، كم‏كم به حدّى مي‏رسد كه بيمارگونه به تجمّل و آرايش مي‏پردازد و هيچ‏گاه احساس ارضا و سيرى نمي‏كند.

شهيد مطهّرى در اين‏باره مي‏نويسد: «روح بشر فوق‏العاده تحريك‏پذير است. اشتباه است كه گمان كنيم تحريك‏پذيرى روح بشر محدود به حد خاصّى است و از آن پس آرام مي‏گيرد. همان‏گونه كه بشر ـ اعم از مرد و زن ـ در ناحيه ثروت و مقام، از تصاحب ثروت و تملّك جاه و مقام سير نمي‏شود و اشباع نمي‏گردد، در ناحيه جنسى نيز چنين است. هيچ مردى از تصاحب زيبارويان و هيچ زنى از متوجه كردن مردان و تصاحب قلب آنان و بالاخره هيچ دلى از هوس سير نمي‏شود. و از طرفي، تقاضاى نامحدود، خواه ناخواه، انجام ناشدنى است و هميشه مقرون است به نوعي احساس محروميت، دست نيافتن به آرزوها به نوبه خود، منجر به اختلالات روحى و بيماري‏هاى روانى مي‏گردد».24

وست كوت (Westkott) در نقد نظريه كارن هورناى (Karen Horney) كه معتقد بود زنان بايد با خارج شدن از خانه و به عهده گرفتن كارهاى متفاوت در مشاغل گوناگون، هويّت خود را بيابند، مي‏گويد: زنان امروزى ما بين نياز به جلب توجه مردان و دنبال كردن اهداف شخصى خود، گير افتاده‏اند. به همين دليل، رفتارهاي متضادى از خود نشان مي‏دهند؛ گاهى اغواگر و پرخاشگر و گاهى مؤدب و گاهى جاه‏طلب مي‏شوند. زنان امروز بين كار و عشق، دو پاره شده‏اند و در نتيجه، هيچ‏كدام آن‏ها را ارضا نمي‏كند.25

در كتاب روح زن مي‏گويد: زن طورى آفريده شده است كه وابسته به يك مرد باشد و فقط براى او طنّازى و عشوه‏گرى كند. به همين دليل، اگر تكيه‏گاهش را نيابد و به تجمّل و جلوه‏گرى خود ادامه دهد، دوام نخواهد آورد و نابود مي‏شود، در ادامه، آورده است: «زن همچون بوته نيلوفرى است كه طالب چوب خشك يا ديوار لخت و عريانى است تا آن را از گل و سبزه بپوشاند. اگر چنين چوب و ديوارى نيابد، خشك و نابود خواهد شد».26

از اينجا فلسفه و حكمت وجوب پوشش و حجاب براى زن در اسلام مشخص مي‏شود؛ زيرا اين حكم به دليل اينكه نقش اساسى در متعادل كردن غريزه خودنمايى و تبرّج زن دارد، عامل مهمى براى جلوگيرى از بخش بزرگى از اضطراب‏ها و دغدغه‏هاى فكرى زن محسوب مي‏شود؛ زيرا آزاد بودن زن در خودآرايى و به نمايش گذاردن جلوه‏هاى زنانه در جامعه، موجب افراط در تجمّل و توجه به زيبايي‏هاي ظاهرى مي‏شود، كه اين توجه افراطى مي‏تواند سبب بروز اختلال‏هاى روانى در زن شود.

توضيح مطلب اين است كه وقتى زن مكشوف و آرايش كرده در بين مردان ظاهر مي‏شود، طبعا عده‏اى خوششان مي‏آيد و او را مورد تحسين و تكريم (ظاهري) قرار مي‏دهند. به همين دليل، دايم سعى مي‏كند وضع ظاهرى خود را طورى قرار دهد كه بيشتر موردپسند آن‏ها واقع شود. معمولا اين‏گونه زنان و دختران براى اينكه زيباتر شوند، هر روز وقت زيادى را صرف آرايش و تقليد از مدهاي جديد مي‏نمايند. اين روند مي‏تواند ناراحتي‏هاى روانى زيادى براى آنان ايجاد كند؛ زيرا به دليل اينكه هميشه كارها به دلخواه پيش نمي‏رود، باعث بروز نگراني‏هايي براى آن‏ها مي‏شود. براى مثال، اين تصور كه آيا با صرف اين‏همه وقت و هزينه مالي، توانسته‏اند جلب نظر ديگران بكنند و مورد پسند آنان شوند يا به عكس، مورد تمسخر و تحقير آنانند، مي‏تواند دايم ذهن آن‏ها را به خود مشغول كند و آن‏ها را به موجوداتى نگران تبديل نمايد. دليل ديگرى كه مي‏تواند به نگرانى آن‏ها بيفزايد اين تصور است كه هر لحظه ممكن است رقيبى زيباتر از راه برسد و شكار آن‏ها را بربايد. و سرانجام، دليل ديگرى كه باعث ناراحتى و استرس براى آن‏ها مي‏شود اين است كه مي‏بينند به مرور زمان، از زيبايي‏هايشان كاسته مي‏شود و زنان جوان‏تر و زيباتر جاى آن‏ها را مي‏گيرند و نقش آن‏ها را در ربودن دل‏ها كمتر مي‏كنند. گرچه آن‏ها براى اينكه در اين رقابت، ضعف خود را جبران كنند، دست به كارهاى گوناگونى مي‏زنند: تنوّع‏طلبى بيشتر در لباس و آرايش و افراط در جلوه‏گرى و خودآرايي؛ ولى نتيجه چندانى برايشان ندارد.

وقتى زن در اثر آزادى در خودآرايى و جلوه‏گرى به چنين احساسى رسيد، به زودى متوجه مي‏شود كه در اين رقابت، ديگر توان مقابله با زنان زيبا و جوان را ندارد، بخصوص وقتى پا به سن مي‏گذارد اين احساس تلخ در او بيشتر مي‏شود؛ زيرا مشاهده مي‏كند همان مردانى كه چندى پيش خريدار نازها و كرشمه‏هاى او بودند، ديگر حاضر نيستند با او مراوده داشته باشند و بهاى چندانى به او نمي‏دهند. اينجاست كه دچار افسردگى و اضطراب مي‏شود و حتى گاه ديده شده است كه برخى زنان دست به انتحار مي‏زنند.

كتاب چهره عريان زن عرب مي‏نويسد: «زيبايي، به نمايش برجستگي‏هاى بدن و آرايشى كه اضطراب درونى و فقدان اعتماد به نفس را پنهان مي‏كند، نيست، بلكه پيش از هر چيز مديون قدرت تفكر، سلامت جسم و كمال نفس است. چه بسيار دخترانى كه به سبب شوق دست‏يابى به نشانه‏هاى مقبول زيبايى و زنانگي، به اختلالات روانى و اضطرابات گوناگون دچار گرديده‏اند. گمان و تصور يك دختر اين است كه زندگى و آينده‏اش به اندازه بينى و يا خميدگى مژه‏هايش بستگى دارد تا آنجا كه حتى يك ميلي‏متر كوتاهى طول مژه نيز مي‏تواند به مسئله‏اى جدّى و بحرانى واقعى در زندگى او تبديل شود».27

آنچه اين مشكل را حادتر مي‏كند اين است كه زنان بدحجاب خيلى زودتر از زنان ديگر زيبايى خود را از دست مي‏دهند؛ زيرا در پزشكى اثباب شده است كه برهنگى اعضاى زن در محيط گرم يا سرد، سبب به هم خوردن تعادل چربي‏هاى زير پوست شده، لطافت و ظرافت و صافى عضلات را مبدّل به ناهموارى و مردانه شدن آن‏ها مي‏كند. علاوه بر اين، وقتى زن تمام زيبايي‏هاى خود را در معرض تماشاى عموم قرار داد، ديگر چيزى براى جلب نظر ندارد. بنابراين، بدحجابي، هم از جهت جسمى و هم از جهت رواني، از زيبايى زن مي‏كاهد و اين خود عاملى در تشديد سرخوردگي و ناراحتى زن مي‏باشد. اما به عكس، رعايت حجاب سبب افزايش زيبايى زن مي‏شود. در روايتي، امام علي(عليه‌السلام) مي‏فرمايد: «عفّت و حجاب سبب افزايش و رشد زيبايي مي‏شود.»28 و نيز در روايتى ديگر مي‏فرمايد: «پوشش و حجاب براى حال زن بهتر است و سبب دوام زيبايى او مي‏شود.»29

غريزه حيا

خصيصه حيا و شرم به طور طبيعي، در زن بيش از مرد وجود دارد. به همين دليل است كه زن فطرتا و از روى طبع و غريزه، ميل به پوشش بدن خود در مقابل نامحرم دارد و از برهنگى دچار اضطراب مي‏شود. شواهد فراواني در اسلام بر فطرى و غريزى بودن حيا براى زن وجود دارند و علاوه بر اينكه قرآن به اين مطلب اشاره كرده، از نظر روان‏شناسي، زيست‏شناسى و جامعه‏شناسى نيز قابل اثبات است.

1. ديدگاه اسلام درباره حياى زن

قرآن در داستان حضرت آدم و حوّا، پس از اينكه مي‏فرمايد آن‏ها فريب شيطان را خوردند و از درخت ممنوعه تناول كردند، مي‏فرمايد: (فَلَمَّا ذَاقَا الشَّجَرَةَ بَدَتْ لَهُمَا سَوْءَاتُهُمَا وَطَفِقَا يَخْصِفَانِ عَلَيْهِمَا مِن وَرَقِ الْجَنَّةِ) (اعراف: 22)، و هنگامى كه از آن درخت چشيدند، زشتي‏ها و قسمت‏هاى پنهان اندامشان بر آن‏ها آشكار شد و (به سرعت) شروع به قراردادن برگ‏هاى درختان بهشتى بر خود كردند تا آن‏ها را بپوشانند.

از اين داستان، به روشنى مي‏توان فهميد كه آدم و حوا هنگام برهنه شدن، مضطرب و پريشان شدند؛ زيرا براى رهايى از اين حالت، به برگ‏هاى درختان پناه آوردند و خود را با آن‏ها پوشاندند و صبر نكردند تا لباس مناسبى به دست آورند. اين در حالى است كه اولا، آن‏ها همسر يكديگر بودند و جايز بود در مقابل هم برهنه شوند. ثانيا، هيچ كس در آنجا نظاره‏گر آن‏ها نبود تا شرمندگي‏شان به خاطر او باشد. ثالثا، چون اولين انسان بودند، پوشش براى آن‏ها جنبه اكتسابى هم نداشت. بنابراين، تنها دليل اضطراب ايشان از برهنگي، فطرى بودن حيا در آن‏ها بود و چون برهنگى خلاف فطرت است، اضطراب‏آور است.30

اگر كسى بپرسد، از اين آيات به دست مي‏آيد كه «كشف عورت» خلاف فطرت است، نه «كشف حجاب»، در پاسخ گفته مي‏شود: اولا، قرآن در اينجا سخن از كشف «سوءة» دارد. «سوءة» در لغت، به معناى چيزى است كه انسان از آشكار شدن آن ناراحت مي‏شود.31 بنابراين، منظور قرآن از كلمه «سوءة» در سوره اعراف، آيه‏هاي20 (سَوْءَاتِهِمَا)، 22( سَوْءَاتُهُمَا)، 26(سَوْءَاتِكُمْ) و 27(سَوْءَاتِكُمْ)، جاذبه‏هاى جنسى آدم و حواست؛ زيرا در آيه 26 همين سوره، خداوند از لباسى كه «سوءات» انسان را مي‏پوشاند، به «لباس تقوا» تعبير كرده است و مي‏فرمايد: (يَا بَنِى آدَمَ قَدْ أَنزَلْنَا عَلَيْكُمْ لِبَاسا يُوَارِى سَوْءَاتِكُمْ وَرِيشا وَلِبَاسُ التَّقْوَى ذَلِكَ خَيْرٌ.) و امام باقر(عليه‌السلام) آن را به «لباس عفاف» تعبير مي‏كند. «وَ اَمّا لِباسُ التَّقْوى فَالْعِفافُ.» 32از اين روايت معلوم مي‏شود لباس عفاف يا پوشش عفيفانه به پوششى گفته مي‏شود كه جاذبه‏هاي جنسى انسان را بپوشاند، نه فقط عضو تناسلى را، و در واقع، علت اضطراب آدم و حوا، از بين رفتن عفاف و آشكار شدن جاذبه‏هاى جنسى آنان بود.

ثانيا، جاذبه‏هاى جنسى زن و مرد متفاوتند. در مرد، فقط اعضاى تناسلي، يا حداكثر بين ناف تا زانو، داراى جاذبه جنسي است (چنانكه بعضى از روايات آن را تأييد مي‏كند)،33 ولى در زنان، تمام بدن داراي جاذبه جنسى است. بنابراين، از اين دو مقدّمه مي‏توان به روشنى استدلال كرد كه هرگونه برهنگى زن، به نظر قرآن، در تضاد با فطرت اوست و موجب اضطراب او مي‏شود. به همين دليل است كه فريضه حجاب مخصوص زنان شده است و حجاب مردان در حد پوشيدن عضو تناسلى يا حداكثر بين ناف تا زانو مي‏باشد.

در تأييد مطلب مزبور، يعنى اثبات مقدّمه اول، كه منظور از «سوءة» جاذبه جنسى است، مي‏توان گفت: كلمه «عورت»34 نيز مانند كلمه «سَوءَه» به معناى جاذبه جنسى مي‏باشد كه در تعابير دينى در مورد بدن زن به كار رفته است. در سوره نور آيه 31 فرمود: بر زنان لازم نيست در مقابل كودكانى كه از «عورت» زنان ـ يعنى از جاذبه‏هاى مربوط به زنان ـ آگاه نيستند، حجاب داشته باشند.35 همچنين در روايتي، علت وجوب پوشش زن را عورت بودن او معرفى مي‏كند. پيامبر اكرم(صلى الله عليه و آله) مي‏فرمايد: «بدن زن عورت (داراى جاذبه جنسي) است كه خانه‏اش پوشش آن است.»36 معلوم است كه كلمه «عورت» در اينجا نمي‏تواند به معناي خاص آن باشد، بلكه كنايه از آن است كه بدن زن داراى جاذبه جنسى است و بهترين پوشش براى آن، بودن زن در خانه و كمتر ظاهر شدن در برابر نامحرم است.

بنابراين، چه در داستان آدم و حوا و چه در موضوع حجاب، تعبير قرآن و روايت از بدن زن به «سوءة» و »عورت« دال بر اين است كه زن از برهنه كردن بدنش دچار ناراحتى و پريشانى و بلكه اضطراب مي‏شود و اين نشانه فطرى بودن حيا و در نتيجه پوشش و حجاب براى زن است.

از شواهد ديگر فطرى بودن صفت حيا در زن، داستان حضرت مريم(س) و حضرت يوسف(عليه‌السلام) است. قرآن در قصه حضرت مريم(س)، پس از اينكه مي‏فرمايد: مريم به اعجاز الهي، باردار شد و براى اينكه مردم نادان او را به فحشا و بي‏عفتى متّهم نكنند، از آنان فاصله گرفت تا دور از آن‏ها وضع حمل كند، مي‏فرمايد: (يَا لَيْتَنِى مِتُّ قَبْلَ هَذَا وَكُنتُ نَسْيا مَّنسِيّا) (مريم: 23) (مريم آن‏قدر ناراحت شد كه) گفت: اى كاش پيش از اين، مرده بودم و بكلى فراموش مي‏شدم! اين سخن حاكى از نهايت پريشانى و ناراحتى زنى است كه احساس مى كند از نظر مردم، حيا و عفتش لكه‏دار شده است، از اين‏رو، آرزوى مرگ مي‏كند. اين نشان مي‏دهد حيا تمام وجود اوست كه با رفتن آن، جانش هم در حال از بين رفتن است و اين غير از فطرى بودن حيا، دليل ديگرى ندارد. از اين بيان معلوم مي‏شود وقتى حيا در زن فطري باشد، پوشش و حجاب، كه لازمه حياست، نيز فطرى خواهد بود؛ زيرا امكان ندارد زني داراى حيا باشد و آن‏گاه اجازه دهد نامحرم از نگاه كردن به بدن او لذت ببرد. به عبارت ديگر، ظهور و تبلور حيا در زن، به پوشش مناسب است. در واقع، عامل اصلى گرايش زن به حجاب و پوشش، تأمين يك نياز درونى و فطرى به نام حيا و شرم است.

همچنين قرآن در قصه حضرت يوسف(عليه‌السلام) به حركت فطرى زن عزيز مصر اشاره مي‏كند كه وقتى خواست از يوسف كام بگيرد، درها را بست (وَ غَلَّقَتِ الاَبْوابَ) (يوسف: 23) تا كسى شاهد او نباشد. امام زين‏العابدين(عليه‌السلام) مي‏فرمايد: در اين هنگام، آن زن با پارچه‏اى روى بت خود را پوشاند. يوسف از او پرسيد: چرا اين كار را كردي؟ گفت از بت حيا مي‏كنم.37 يوسف گفت: تو از بت حيا مي‏كني، ولى من از خدا حيا نكنم؟ از اين موضوع مشخص مي‏شود كه حيا امرى فطرى است؛ زيرا هر زنى به طور فطرى و غريزي، چنين احساسى دارد.

همچنين در بعضى روايات آمده است كه خداوند حياى زن را نُه برابر حياى مرد قرار داده؛ حضرت امير(عليه‌السلام) فرمود: «خداوند ـ عزّوجل ـ شهوت جنسى را ده قسمت آفريد. نُه قسم آن را در زنان قرار داد و يك قسم آن را در مردان؛ و اگر خداوند ـ عزّوجل در آن‏ها به اندازه شهوت جنسي‏شان حيا و شرم قرار نمي‏داد، هر آينه به هر مردى نُه زن آويزان (وابسته) مي‏شد.»38

در روايت ديگري، حياى زن را از اين هم بيشتر مي‏داند. ابو بصير مي‏گويد: از امام صادق(عليه‌السلام) شنيدم كه مي‏فرمود: «شهوت جنسى زن نود و نُه برابر مرد است، اما خداوند بر او حيا قرار داده است.» از اين دو روايت استفاده مي‏شود كه در طبيعت و آفرينش زن، حيا بيش از مرد قرار داده شده و اين از خصايص عَنْ ابى بصير، قالَ سَمِعْتُ اَباعَبْدِاللّه (عليه‌السلام) يَقولُ: «فُضِّلَتِ الْمَرْأَةُ عَلَى الرَّجُلِ تِسْعَةً وَ تِسْعينَ مِنَ اللذَّةِ وَ لكِنَّ اللّهَ اَلْقى عَلَيْها الْحَياءَ.»39 فطرى اوست.

2. ديدگاه زيست‏شناسى و روان‏شناسي درباره حياى زن

زيست‏شناسان و روان‏شناسان هم به فطري بودن حيا در زن (و بلكه در جنس ماده) اذعان دارند. دكتر فخري، فيزيولوژيست مصري، در اين‏باره مي‏گويد: «اصل و مبدأ احساس حيا، همان احساس حيوانى جنس ماده در مورد حياست و به همين جهت مي‏بينيم نوعا احساس حيا در زنان از مردان قوي‏تر است».40

مودودى نيز پس از شرح مفصّلى درباره اينكه تجاذب جنسى در انسان دايمى است، مي‏نويسد: «در طبع زنان، در مقابل شهوت و جاذبيت جنسي، حيا و احتشام و امتناع نيز به وديعت نهاده شده است، كه در هر زنى كم و بيش وجود دارد. بدون شك، اين غريزه امتناع و فرار در جنس ماده حيوانات ديگر نيز ظهور دارد، ولى در جنس ماده انسان بيشتر و شديدتر است و اين شدت به وسيله وضع غريزه حشمت و حيا در روان او، افزون گشته است».41

برخى از روان‏شناسان معتقدند: حيا با آفرينش زن به هم آميخته است و تطوّرات جسمى دوران بلوغ، كه معمولا با بروز حالت روحى و روانى گوناگونى همراه است، عامل درونى حيا را به نمايش مي‏گذارد. كتاب طبايع زنان درباره وضعيت روحى و روانى پسران و دختران در دوران انتقال از كودكى به نوجوانى (دوران بلوغ) مي‏نويسد: «فرق بين اين دو جنس خيلى زياد است؛ مثلا، دختر در اين سن متانت خويش را دارد و در نهايت، رشد و وقار زندگى مي‏نمايد، در حالى كه پسر سال‏هاى دراز ديگرى لازم دارد تا عاقل گردد.»42 سپس در مورد آثار بلوغ در دختران مي‏گويد: «خجالت در او (دختر) زياد و تأمّلش در حركات و اطوار خويش فوق‏العاده گرديده و ميلش به انفراد و تنهايى زياد خواهد شد.»43

بنابراين، وقتى حيا در زن فطرى باشد، حجاب و پوشش هم، كه از آثار و نتايج آن است، فطرى خواهد بود. منتسكيو (C.L.D.S.Montesquieu) مي‏گويد: «تمام ملل جهان در اين عقيده مشتركند كه زن‏ها بايد حجب و حيا داشته باشند تا بتوانند خوددارى كنند. علتش اين است كه قوانين طبيعت اين‏طور حكم كرده است و لازم دانسته زن‏ها محجوب باشند و بر شهوات غلبه نمايند. طبيعت مرد را طورى آفريده كه تهوّرش زيادتر باشد، ولى زن طورى آفريده شده كه خوددارى و تحمّلش زيادتر باشد. بنابراين، هرگز نبايد تصور كرد افسار گسيختگى زن‏ها بر طبق قوانين طبيعى است، بلكه افسار گسيختگى بر خلاف قوانين طبيعت مي‏باشد و بر عكس، حجب و حيا و خوددارى مطابق قوانين طبيعت است؛ زيرا طبيعت ما را طورى آفريده كه به نقص خود پي‏ببريم و به همين جهت است كه داراى حجب و حيا هستيم؛ زيرا حجب و حيا همانا خجلتى است كه شخص از نقص و عدم كمال خود دارد.»44

3ـ ديدگاه جامعه‏شناسى درباره حياى زن

بررسى جامعه‏شناختى و تاريخى حجاب نيز فطرى بودن حيا در زن را به اثبات مي‏رساند؛ زيرا بنابر گواهى متون تاريخي، در اكثر قريب به اتفاق ملت‏ها و آيين‏هاى جهان، حجاب در بين زنان معمول بوده است؛ هرچند در طول تاريخ، فراز و نشيب‏هاى زيادى را طى كرده و گاهى با اعمال سليقه حاكمان، تشديد يا تخفيف يافته، ولى هيچ‏گاه به طور كامل از بين نرفته است. مورّخان به ندرت، از اقوام بدوي، كه زنانشان داراى پوشش مناسب نبوده و يا به صورت برهنه در اجتماع ظاهر مي‏شدند، ياد مي‏كنند.

دانشمندان، تاريخ حجاب و پوشش زن را به دوران ما قبل تاريخ و عصر حجر نسبت مي‏دهند. كتاب زن در آينه تاريخ پس از طرح مفصّل علل و عوامل تاريخى حجاب، مي‏نويسد: «با توجه به علل ذكر شده و بررسى آثار و نقوش به دست آمده، پيدايش حجاب به دوران پيش از مذاهب مربوط مي‏شود و به اين دلايل، عقيده عده‏اى كه مي‏گويند مذهب موجد حجاب مي‏باشد صحّت ندارد، ولى بايد پذيرفت كه در دگرگونى و تكميل آن بسيار مؤثر بوده است».45

نتيجه‏اى كه از اين مطلب مي‏توان گرفت اين است كه گرايش زنان در طول تاريخ و در خلال فرهنگ‏ها و تمدن‏هاى گوناگون، و حتي بعضا متضاد، به حجاب و پوشش، اين حقيقت را به اثبات مي‏رساند كه حيا، كه تبلور آن حجاب زن در مقابل نامحرم است، ريشه در فطرت و غرايز زن دارد و به همين دليل، يك خصيصه ‏مشترك‏ در بين‏ تمام‏ زنان‏ بوده ‏است.

حيا و سلامت روانى

شكى نيست كه وجود حيا در زن تأثيرات بسيار مثبتى بر روح و روان وى دارد. عفاف و پوشيدگى همچون سد و حفاظى است كه زن در سايه آن از هر ذلّت و تحقيرى در امان مي‏ماند. دين اسلام با واجب كردن حجاب، نمي‏خواهد زن بازيچه دست شهوت‏پرستان باشد و ارزش او به ميزانى تنزّل كند كه تنها وسيله‏اى براى اطفاى شهوات به حساب آيد. اسلام خوشي‏هاى مشروع را براى زن مي‏پسندد و البته تأمين آن را در سايه حيا و عفت قرار مي‏دهد. عفاف، كه ثمره حجاب و پوشش است، عامل آرامش و سكون انسان و دور ماندن او از عوامل اضطراب و در نهايت، موجب رضايت وجدان است. چه بسيارند عوامل ناامنى فكرى و ذهنى كه عفاف مانع بروز آن‏هاست. عفاف موجب احساس امنيت و شرف آدمى است و باعث مي‏شود كه آدمى بتواند در طول حياتش درست فكر كند و نيكو تصميم بگيرد.

زن به دليل اينكه عواطف و احساسات قوي‏ترى نسبت به مرد دارد، از نظر روانى نفوذپذيرتر از مرد است؛ يعنى بيش از مرد از عوامل بيرونى متأثر مى شود. اين تأثّر و نفوذپذيرى وقتى از يك منبع، يعنى از سوى شوهر باشد، باعث مي‏شود وحدت و يگانگى روانى زن حفظ شود، ولى وقتى زن بدون حجاب در اجتماع مردان نامحرم حاضر مي‏شود، به آسانى تحت تأثير روانى و عاطفى آنان قرار مي‏گيرد و وحدت روانى او از بين مي‏رود و با از بين رفتن وحدت رواني، دچار اضطراب و آشفتگى مي‏شود.46

در منابع اسلامي، درباره برخى از آثار روانى حجاب و بي‏حجابى مطالب زيادى وجود دارند؛ مثلا، در آيه 60 سوره «نور» درباره فلسفه حجاب مي‏فرمايد: (وَ اَنْ يَسْتَعْفِفْنَ خَيْرٌ لَهُنَّ)؛ و اگر «زنان» خود را بپوشانند براى آن‏ها (خير) بهتر است. كلمه «خير»، كه به معناى سود و نفع است، به دليل اطلاقش، هم شامل نفع مادى مي‏شود و هم نفع معنوى. در آيه 53 سوره احزاب، سود و نفع حجاب مشخص‏تر بيان شده است: (ذلِكُمْ اَطْهَرُ لِقُلُوبِكُمْ وَ قُلُوبِهِنَّ) اين كار (حفظ حريم بين زن و مرد) براى پاكى دل‏هاى شما و آن‏ها بهتر است. بنابراين، مي‏توان گفت: طبق اين دو آيه، اثر مهم حجاب براى زن، طهارت و پاكي قلبى است كه مقدّمه‏اى براى رسيدن به سلامت قلبى (قلب سليم) است و در روان‏شناسي، از آن به «سلامت رواني» تعبير مي‏شود.

همچنين در آيه 30 سوره «نور» درباره تأثير حفظ عفّت مرد به واسطه نگاه آلوده نكردن به زن مي‏فرمايد: (وَ يَحْفَظُوا فُرُوجَهُمْ ذلِكَ اَزْكى لَهُمْ)؛ و عفاف خود را حفظ كنند. اين براى آنان پاكيزه‏تر است.

در روايات نيز به تأثير روانى حجاب بر زن اشاره شده است. امام علي(عليه‌السلام) در وصيت خود به امام حسن(عليه‌السلام) مي‏فرمايد: «(زنان را) در پرده حجاب نگاه دار تا نامحرمان را ننگرند؛ زيرا سخت‏گيرى در پوشش، عامل سلامت و استوارى آنان است.»47

همچنين آن حضرت در حديث ديگري مي‏فرمايد: «پوشش و حجاب براى حال زن بهتر است و سبب دوام زيبايى او مي‏شود.»48 منظور از حال زن در اين حديث، وضعيت روانى اوست كه رعايت حجاب سبب تعادل بهتر آن مي‏شود. و نيز پيامبر اكرم(صلى الله عليه و آله) مي‏فرمايد: «بهترين زنان شما زنان پاك‏دامن و عفيف هستند.» اين روايت نيز همان چيزى را مي‏گويد كه در آيه 60 سوره «نور» گذشت.49

 

پى‌نوشت‌ها

1 ـ علي‏بن حسام‏الدين المتقي، كنزالعمّال فى سنن‏الاقوال و الافعال، انتشارات مؤسسة الرساله، ج 3، ص121.

2 ـ عبدالواحد آمدي، غررالحكم و دررالكلم، بيروت، مؤسسة الاعلمى للمطبوعات، حديث 1168.

3 ـ Exhibitionism.

4 ـ يا اَيَّتها النفسُ المُطمَئِنَه اِرجَعى اِلى رَبِّكَ راضيةً مرضيةً» (فجر: 27و 28) تو اى روح آرام يافته! به سوي پروردگار بازگرد، در حالى كه هم تو از او خشنودى و هم او از تو خشنود است.

5 ـ يَومَ لايَنفَع مال و لابنون الاّ من اتَى اللّه بقلب سليم (شعراء: 88و 89.

6 ـ مرتضى مطهري، نظام حقوقى زن در اسلام، تهران، صدرا، 1379، ج 19، ص436.

7 ـ «خُلِقَتِ الْمَرْأَهُ مِنَ الرِّجالِ وَ اِنَّما هَمُّها فِى الرِّجالِ»؛ شيخ حرّ عاملي، وسائل‏الشيعه، قم، موسسة آل‏البيت لاحياء التراث، 1409ق، ج 20، ص64.

8 ـ جينا لمبروزو، روح زن، ترجمه پري حسام شه رئيس، تهران، دانش، 1369، ص 15.

9 ـ همان، ص 42.

10 ـ همان، ص 44.

11 ـ ويل دورانت، لذات فلسفه، ترجمه عباس زرياب، تهران، انتشارات سازمان آموزش انقلاب اسلامي، 1369، ص223.

12 ـ «اَلْوَدُودُ الْعَفيفَةُ، اَلْعَزيزَةُ فى اَهْلِها، اَلذَّليلَةُ مَعَ بَعْلِها، اَلْمُتَبَرِّجَةُ مَعَ زَوجِها، الْحِصانُ مَعَ غَيْرِهِ.»؛ محمدبن يعقوب كليني، اصول كافي، تهران، دارالكتب الاسلاميه، 1367، ج 5، ص324.

13 ـ «لايَنْبَغى لِلْمَرأةِ اَنْ تُعَطَّلَ نَفْسَها وَلو اَنْ تَعَلَّقَ فى عُنُقِها قَلادَةً، وَ لايَنْبغى لَها اَنْ تَدَعَ يَدَها مِنَ الْخِضابِ وَ لَوْ اَنْ تَمْسَحَها بِالْحَناءِ مَسْحا وَ اِنْ كانَتْ مُسِنَّةً.»؛ شيخ حرّ عاملي، پيشين، ج 4، ص 459.

14 ـ همان.

15 ـ محمدبن يعقوب كليني، پيشين، ج 6، ص475.

16 ـ «لاتُمَلَّكُ الْمَرْأَةُ مِنَ الْاَمْرِ ما يُجاوِزُ نَفْسَها، فَاِنَّ ذلِكَ اَنْعَمُ لِحالِها وَ اَرْخي لِبالِها وَ اَدْوَمُ لِجَمالِها، فَاِنَّ الْمَرْأَةَ رِيْحانَةٌ لَيْسَتْ بِقَهْرَمانَهٌ.»؛ شيخ حرّ عاملي، پيشين، ج 20، ص168.

17 ـ «اَمّا ذاتُ الْبَعْلِ فَتَزَيَّنَ لِزَوجِها وَاَمّا غَيرُ ذاتِ الْبَعْلِ فَلا يُشْبِهُ يَدَهُ يَدَ الرِّجالِ.»؛ همان، ج 2، ص97.

18 ـ قال رَسُولُ اللهِ(صلى الله عليه و آله) لِلرِّجالِ: قَصُّوا اَظافيرَكُمْ، وَلِلنِّساءِ اُتْرُكْنَ فَاِنَّهُ اَزْيَنُ لَكُنَّ.»؛ محمدبن يعقوب كليني، پيشين، ج 6، ص491.

19 ـ حسن بن يوسف حلّي، تذكرةالفقهاء، قم، آل‏البيت لاحياء التراث، 1368، ج 2، ص609.

20 ـ شيخ حرّ عاملي، پيشين، ج 4، ص380.

21 ـ «جَعَلَ اللهُ الذَّهَبَ في الدُّنْيا زينَةَ النِّساءِ فَحرَّمَ عَلَى الرِّجالِ لُبْسَهُ.» همان، ص 414.

22 ـ محمدبن يعقوب كليني، پيشين، ج 5، ص324.

23 ـ شيخ حرّ عاملي، پيشين، ج 20، ص167.

24 ـ مرتضى مطهري، مسئله حجاب، تهران، صدرا، 1379، ص434.

25 ـ به نقل از شولتز1990.

26 ـ جينا لمبروزو، پيشين، ص24.

27 ـ نوال السعداوي، چهره عريان زن عرب، ترجمه حميد فروتن و رحيم مرادي، 1359، ص167.

28 ـ «زَكاةُ الْجَمالِ اَلْعِفافُ.»؛ ميرزا حسين نوري، مستدرك‏الوسايل، بيروت، موسسة آل‏البيت لاحياء التراث، ج7، ص46.

29 ـ «صِيانَةُ الْمَرْأَةِ اَنْعَمُ [لِحالِها وَ اَدْوَمُ] لِجَمالِها.»؛ همان، ج 14، ص 255.

30 ـ محسن قرائتي، تفسيرنور،ج4، ص35.

31 ـ سيدمصطفى حسينى دشتي، معارف و معاريف، قم، دانش، 1376.

32 ـ سيدهاشم بحراني، تفسير البرهان، بيروت، انتشارات مؤسسه الاعلمى للمطبوعات، 1999.

33 ـ شيخ حرّ عاملي، پيشين، ج 2، ص40.

34 ـ «ورت» در لغت، به معناى عضوى است كه شخص به سبب شرم، آن را مي‏پوشاند. (ر.ك: سيدمصطفى حسينى دشتي، پيشين، ج 7، ص544).

35 ـ سيد محمدحسين طباطبائي، تفسير الميزان، ترجمه محمدباقر موسوى همداني، قم، انتشارات اسلامي، 1363، ج 15، ص157.

36 ـ «اَلْمَرْاَةُ عَورَةٌ سَتْرُها بَيْتُها« (زاهد ابي‏الحسين ورّام، تنبيه‏الخواطر و نزهةالنواظر المعروف بمجموعه ورّام، تهران، 1376ق، ج 2، ص119.

37 ـ ابوالفضل رشيدالدين ميبدي، تفسير كشف‏الاسرار و عدةالابرار، تهران، اميركبير، 1409ق، ج 5، ص 51.

38 ـ «عَنْ اَصْبَغِ بْنِ نُباتَه قال، قالَ اَميرُالْمُؤمِنينَ"(عليه‌السلام): خَلَقَ اللّهُ ـ عَزَّوَجَلَّ ـ الشَّهْوَةَ عَشَرَةَ اَجْزاءٍ فَجَعَلَ تِسْعَةُ اَجْزاءٍ فِى النِّساءِ وَ جُزْءً واحِدا فِى الرِّجالِ وَ لَولا ما جَعَلَ اللّهُ ـ عَزَّوَجَلَّ ـ فيهِنَّ مِنَ الْحَياءِ عَلى قَدْرِ اَجْزاءِ الشَّهْوَةِ لَكانَ لِكُلِّ رَجُلٍ تِسْعُ نِسْوَةٍ مُتَعَلِّقاتٍ بِهِ.» (شيخ حرّ عاملي، پيشين، ج 20، ص 63.

39 ـ همان.

40 ـ به نقل از: على محمدى آشنايي، حجاب در اديان الهي، قم، اشراق، 1373، ص26.

41 ـ ابوالاعلى المودودي، الحجاب، بيروت، مؤسسةالرساله، ص 140.

42 ـ حسينى نجفى به نقل از: على محمدي آشنايي، پيشين، ص 26.

43 ـ همان.

44 ـ منتسكيو، روح‏القوانين، ترجمه علي‏اكبر مهتدي، تهران، اميركبير، 1362، ص 442.

45 ـ ر.ك: علي‏اكبر علويقي، زن در آينه تاريخ، تهران، 1357.

46 ـ زينب جلالي، جزوه حجاب از ديدگاه روان‏شناسي، قم، مؤسسه آموزشى و پژوهشى امام خمينى (رحمه‌الله)،1382.

47 ـ «وَاكْفُفْ عَلَيْهِنَّ مِنْ اَبْصارِهِنَّ بِحِجابِكَ اِيّاهُنَّ، فَاِنَّ شِدَّهَ الْحِجابِ اَبْقي عَلَيْهِن.َّ» (نهج‏البلاغه، ترجمه سيدرضي، نامه31)

48 ـ «صِيانَةُ الْمَرْاَةِ اَنْعَمُ لِحالِها وَ [اَدْوَم] لِجَمالِها» (ميرزا حسين‏نوري، پيشين، ج 14، ص255.

49 ـ «خَيْرُ نِسائِكُمْ اَلْعَفيفَةُ» (محمدبن يعقوب كليني، پيشين، ج 5، ص324)

منبع: سايت قبس, مجله معرفت , شماره 87 ( ويژه‌نامه روان شناسي)

+ نوشته شده در  سه شنبه 17 اردیبهشت1387ساعت 13:58  توسط محمد محسنی |ژه ای  | 

انواع دوستان

در بـيـان انـواع دوسـتـان و اقـسـام بـرادران روايـات چندى از اهل بيت (ع ) وارد شده كه صفات وويژگيهاى هر دسته از آنها را روشن ساخته است تا آدمى در اين راه با آگاهى گام بردارد.
چـه كـسـى اسـت كـه در روزگـار زنـدگـى خود اقسامى از دوستان را نديده و انواعى از ياران رامشاهده نكرده باشد؟
در مـيان آنها كسانى وجود داشته اند كه بر آنها اعتماد كرده و به آنها اطمينان يافته , و ازمصاحبت آنها شاد و از ديدار آنها چشمش روشن گرديده است .
نـيـز در جرگه آنها افرادى بوده اند كه جز بر غم و اندوه همنشين خود نيفزوده اند, اينان درظاهر دوستان و در نهان دشمنانند, مكر و كيد خود را براى دوست خود در دل پنهان مى دارند و حوادث نـاگوار را براى او انتظار دارند .
از اين رو بايد بسيار برحذر بود كه مباداآدمى در دام اين چاپلوسان گـرفـتار شود چه اينان براى انسان از دشمنانى كه آشكارا اظهارخصومت مى كنند خطرناكترند.
اولئك شر مكانا واضل سبيلا.  شاعر گفته است :
و صاحب لى كداء البطن صحبته ----- يودنى كوداد الذئب للراعى  يثنى على جزاه اللّه مكرمة ----- ثناء هند على روح بن زنباع 
اكـنـون بـراى آن كـه بـر اقـسـام دوسـتـان طـبق آنچه اهل بيت (ع ) روشن كرده اند آگاه شويم توجه خواننده را به احاديث زير معطوف مى داريم : اميرمؤمنان (ع ) فرموده است : دوستان دو نوعند: دوستان مورد اعتماد و دوستان خنده رو.
اما دوستان مورد اعتماد مانند كف و بال و خانواده و مال اند, هرگاه بر دوستت اعتماددارى مال و تلاش خود را در راه او صرف كن , با دوستانش دوست و با دشمنانش دشمن باش , راز او را پوشيده بدار و ياور او باش و محاسن او را ظاهر گردان , و اى پرستش كننده بدان وجود اين گونه دوستان نايابتر از كبريت احمر است .
امـا دوسـتـان خنده رو از آنها به تو لذت و خوشى مى رسد, اين را از آنها قطع مكن و بيش از اين از وجـدان آنـها انتظار نداشته باش و به اندازه اى كه با تو گشاده رويى و شيرين زبانى مى كنند با آنها رفتار كن  .
سرور شهيدان حسين بن على (ع ) فرموده است : برادران چهار گونه اند: برادرى كه براى توست و تو براى اويى برادرى كه براى توست , برادرى كه ضد توست و برادرى كه نه براى اويى و نه او براى تـوسـت .
از آن حـضـرت دربـاره معناى اين سخن پرسش شدفرمود: برادرى كه براى تو و براى خـودش اسـت بـرادرى اسـت كـه بـا دوستى خود بقاى برادرى را خواهان است و با دوستى خود خـواهـان مـرگ برادرى نيست .
و اين براى توست و به سود خودش است چه هرگاه برادرى كامل شـود زنـدگـانـى هر دو خوش وگوارا خواهد شد, و هرگاه برادرى يك طرفه و در تناقض باشد برادرى هر دو طرف نادرست خواهد بود.
بـرادرى كـه او بـراى تـوسـت كـسى است كه نفس خويش را از طمع رهايى داده و به حال رغبت درآورده است از اين رو هرگاه رغبت به برادرى داشته باشد در امور دنيا طمع ندارد, و اين به طور كامل و با تمام وجود براى توست .
برادرى كه بر ضد توست برادرى است كه پيشامدهاى ناگوار را برايت انتظار مى كشد واسرارت را فـاش مـى كـنـد و در ميان خانواده ها بر تو دروغ مى بندد, و به تو با نظر حسادت مى نگرد, و لعنت خداوند يگانه بر او باد.
برادرى كه نه براى توست و نه تو براى اويى , كسى است كه خداوند او را پر از حماقت كرده و او را از رحمت خود دور ساخته است او را مى بينى كه خودش را بر تو ترجيح مى دهد و به سبب حرصى كه دارد آنچه را در اختيار توست مى طلبد.  امـام جعفربن محمد صادق (ع ) فرموده است : دوستان سه گونه اند: يكى مانند غذاست كه در هر زمـان بدان نياز دارى و آن دوست خردمند است .
دوم به منزله درد است و آن دوست احمق است .
سوم در حكم داروست و آن دوست هشيار و زيرك است  .
نيز فرموده است : دوستان سه گونه اند: دوستى كه با جان خويش با تو مواسات و هميارى مى كند, ديگر دوستى است كه با مال خويش با تو مواسات و هميارى دارد, سومى كسى است كه كفاف خود را از تـو مى گيرد و تو را براى برخى لذتها مى خواهد بنابراين نبايد اورا از دوستان مورد اعتماد به شمار آورى.

+ نوشته شده در  سه شنبه 17 اردیبهشت1387ساعت 13:43  توسط محمد محسنی |ژه ای  | 

جوانان از ديدگاه امام علي(ع)

آيا حضرت امير(ع) از تيپ جوان هم به عنوان كارگزار نظام در بدنه حكومت اسلامي بكارگيرى داشت؟ چرا؟
آنچه مسلم است، حضرت امير(ع) از تيپ جوان به عنوان كارگزار نظام، در بدنه حكومت اسلامى بكارگيرى داشت.
آنچه جاى دقت دارد و «چرايي» بحث را تشكيل مي‏دهد، اين است كه چرا حضرت امير(ع) از تيپ جوان به عنوان كارگزار نظام، در بدنه حكومت اسلامى كه يك امر بسيار مهمّ است بكار مي‏گرفت؟!
گرچه تا به حال به اين پرسش، پاسخ گفته نشد ولى از روح تاريخ اسلام و روح نهج البلاغه مي‏توان نكاتى را استنباط كرد كه پاسخ نسبتا مناسبى باشد براى اين پرسش.
1ـ خلاقيّت و نوآورى در جوانان بيشتر است:
امام علي(ع) قلب و استعداد جوانان را تشبيه مي‏كند به زمين ناكِشته‏اى كه هر چه در آن افكنند بپذيرد. زمين ناكشته (ارض خاليه)، بر خلاف زمين كِشته ـ كه خاك آن پير گشته است ـ از خلاقيّت ويژه‏اى برخوردار است. هميشه ثمرش بيشتر از زمين‏هاى كِشته است. زمين‏هاى كِشته نياز به «آيش» دارند و توانايى ندارند هر نوع بذر را بپذيرند.
ولى زمين ناكِشته گاهى چندين برابر، بيشتر از زمينهاى كِشته و آيش خورده ثمر مي‏دهد. محصولش چشم نواز و چشمگير است و از ويژگيها و كيفيت خاصى برخوردار است. كشاورز در كاشت و داشت زمين ناكشته‏اى كه زير كشت مي‏برد چندان مشكلى ندارد زيرا خود زمين در درون خود داراى آمادگى است كه نياز به كمك و كود از خارج ندارد...
همچنين است سرزمين وجودى يك جوان، آن هم جوانى كه مي‏خواهد در بدنه حكومت اسلامى، بكارگيرى شود. بدنه حكومت نياز به كادرى دارد كه سرشار از استعداد و آمادگى باشند و از خودشان خلاقيّت نشان بدهند و خستگى ناپذير باشند.
وقتى زمين ناكشته براى زير كشت بردن در اختيار زارع قرار دارد چرا زارع زمين كِشته و آيش خورده خسته را زير كشت ببرد كه نتواند از آن، ثمر عالى و فراوان بدست آورد؟
اينجاست كه امام علي(ع) مي‏فرمايند:
«انّما قَلْبُ الْحَدَثِ كالأرضِ الخاليَةِ مَا اُلقِيَ فيهَا مِنْ شي‏ءٍ قَبِلَتْهُ. فَبادَرْتُكَ بِالأدَبِ قَبْل اَنْ يَقْسو قَلْبُكَ وَ يَشتَغِلَ لُبُّكَ...؛ دل جوان همچون زمين ناكِشته است؛ هرچه در آن افكنند بپذيرد، پس به ادب آموختنت پرداختم، پيش از آنكه دلت سخت شود و خردت هوايى ديگر گيرد، تا با رأى قاطع روى به كار آري...»1
والدين، مسؤولين فرهنگى و امورتربيتى، دلسوخته‏گان و در كلّ حكومت اسلامى، بايد جوان و توانمنديهاى جوانان را جدّى بگيرند. كوتاهى در اين زمينه، دو خسارت بزرگ و جبران ناپذير را بدنبال خواهد داشت:
1ـ دشمن دورِ اين سرزمين مبارك، «سنگ چين» و سپس تصرف مي‏نمايد.
2ـ و به دنبال آن فرار مغزها را در بر خواهد داشت كه «كمر حكومت» را مي‏شكند.
حقيقتا اين دو نكته از روح كلام حضرت امير(ع) بدست مي‏آيد و هشدار بزرگى است براي مسؤولين فرهنگى و حكومت اسلامي. تا در حفظ اين سرمايه ملّى ـ معنوى كشور كوشا باشند.
2ـ اولويت نسل جوان و آينده حكومت:
مربى نيك انديش، بايد جاده صاف كن خوبى براى جوان ها باشد و بعد از راهنمائيها و راه‏گشائيهاى لازم از نيّت پاك و نهاد بي‏آك (بي‏آسيب) جوان‏ها بهره‏بردارى نمايدو بهره‏مند گردد.
حضرت امير(ع) مي‏فرمايند:
جوان! من علي(ع) حاضرم تمام گذشته تاريخ و آينده دور را جلو رويت حاضر و ترسيم سازم و هر چيز زبده آن را جدا سازم و نيكويى آن را برايت جستجو كنم، آن را كه شناخته نبود از دسترس تو به دور اندازم... تا تو بتوانى از بهار زندگانى و عنفوان جوانى و نيّت پاك و نهاد بي‏آك خود درست بهره ببرى و سپس در خدمت خلق خدا باشي.
«ايْ بُنَيَّ اِنّى و اِنْ لَمْ اكُنْ عُمّرتُ عُمُرَ مَنْ كانَ قَلْبى فَقَدْ نَظَرْتُ فى اعمالِهمْ، و فكّرْتُ فى اخبارِهِمْ، و سِرتُ فى آثارِهِمْ حتّي عُدْتُ كاحَدِهم...؛ پسركم! هرچند من به اندازه همه آنان
امام علي(ع):
«مَنِ‏اتَّخَذَ اَخا مِنْ غَيْرِ اخْتبارٍ اَلجأهُ الاضْطِرارُ الى مُرافَقَةِ الاَشْرار».
(غرر الحكم، ص295)
كسى كه ناسنجيده با ديگران پيمان دوستى مي‏بندد، بناچار به دوستى اشرار تن در مي‏دهد.
كه پيش از من بوده‏اند نزيسته‏ام، اما در كارهاشان نگريسته‏ام و در سرگذشتهاشان انديشيده، و در آنچه از آنان مانده، رفته و ديده‏ام گويى چنان است كه با نخستين تا پسينشان به سر برده‏ام. پس آنچه ـ ديدم ـ روشن را از تار و سودمند را از زيانبار باز شناختم... و بر ادب آموختنت همّت گماشتم.»2
پس هشيارانه بايد سرزمين وجود جوان را تصرف كرد و دور آن سنگ چين نمود سپس بر آن زمين ناكِشته، بذر نيك و نيك‏انديشى پاشيد و به دنبال آن از عنفوان جوانى، بهار زندگانى (نَفْس صافيه)، نيّت پاك و نهاد بي‏آك وى در بدنه حكومت اسلامى استفاده كرد و به دنبال آن، حكومت را از خطرات و خيانتها بيمه ساخت.
خلاصه روزى بايد در بدنه حكومت نوسازى صورت بگيرد و چه بهتر كه نيك انديشان، نيك انديشانى از ميان نسل نو تربيت بكنند و آنها را در بدنه حكومت، بكار گمارند.
از اين رو مي‏بينيم حضرت امير(ع) حكومت مصر را طى يك عهدنامه نسبتا طولانى واگذار مي‏كند به محمد بن ابي‏بكر در حالى كه وى كاملاً در سنين جوانى بسر مي‏برد.3 و يا اينكه در جنگ تبوك، پيامبر(ص) دستور دادند تا همه مهاجر و انصار تحت فرماندهي «اسامة بن زيد» كه بيش از 17 (هفده) سال نداشت راهى اين منطقه (منطقه موته) شوند.4
3 ـ براساس معيار شايسته سالاري:
هيچ دليلى وجود ندارد كه يك جوان، به صرف جوان بودن، نتواند در پُست‏هاى كليدى يك كشور بكار گرفته شود.
اين منطق كور و كهنه دوران جاهليت بود كه از بكارگيرى تيپ جوان در بدنه حكومت اسلامى اعراض مي‏كردند و يكى از مشكلات آنها با خود حضرت امير(ع) همين بود كه حضرت امير جوان است و كم تجربه؛ و شايستگى ندارد در مسؤوليتهاى كليدى حكومت اسلامى بكار گرفته شود.
چندين حديث زيبا، در همين نوشتار بيان گشت كه حضرت امير(ع) در اين زمينه قايل به شايسته سالارى هستند. با توجه به اين ديدگاه، امام(ع) جوانان توانمند، متخصص و متعهد را در بدنه حكومت اسلامى بكارگيرى مي‏كردند و از استعدادهاى سرشار جوانان به نفع مملكت استفاده مي‏نمودند.
حضرت امير(ع) جايى كه كار به كار دان سپرده نشد بسيار مي‏نالد؛ مي‏فرمايند:
«مردى كه پشتواره‏اى از نادانى فراهم ساخته، و خود را ميان مردم نادان در انداخته. شتابان در تاريكى فتنه تازان، كور در بستن پيمان سازش ـ ميان مردمان ـ . آدمي نمايان او را دانا ناميده‏اند و او نه چنان است، چيزى را بسيار فراهم آورده كه اندكش بهتر از بسيار آن است. تا آنگاه كه از آب بد مزه سير شود، و دانش بيهوده اندوزد ـ و دلير شود ـ پس ميان مردم به داورى نشيند و خود را عهده‏دار گشودنِ مشكل ديگرى بيند.»5
در جاى ديگر حضرت مي‏فرمايند:
«فيا للّهِ و للشُّورى، مَتى اعْتَرضَ الرَّيبُ فيَّ مَعَ الاوّلِ مِنْهُم...؛ خدا را چه شورايي! من از نخستين چه كم داشتم، كه مرا در پايه او نپنداشتند؛ و در وصف اينان داشتند؛ ناچار با آنان انباز، و در گفتگوشان دمساز گشتم. امّا يكى از كينه راهى گزيد و ديگرى داماد خود را بهتر ديد، و اين دوخت و آن بُريد، تا سوّمين به مقصود رسيد و همچون چارپا بتاخت، و خود را در كشتزار مسلمانان انداخت.»6
به هر تقدير، امام علي(ع) در جاى جاى نهج البلاغه در زمينه شايسته سالارى و واگذارى كار به كاردان مطالب بلندى دارند و فرمودند كه در اين مختصر به همين مقدار اكتفا مي‏كنيم.
در يك جمع بندى مي‏توان گفت؛ كار بايد به كاردان واگذار گردد و در حكومت امام علي(ع) جوانانى بودند كه شايسته و كاردان بودند و در بدنه حكومت اسلامى هم بكار گرفته مي‏شدند.
4ـ تعهد و عشق به اسلام:
از روح تاريخ اسلام بدست مي‏آيد كه درصدر اسلام، جوانان گرايش بيشترى در روى آوردن به اسلام داشتند و به دنبال آن از خود عشق و علاقه خاصى نشان مي‏دادند.
حضرت امير(ع) مي‏فرمايند:
«سپاس خداى را، كه راه اسلام را گشود و در آمدن به آبشخورهاى آن را بر تشنگان آن، آسان فرمود؛ و اركان آن را استوار ساخت تا كس با آن چيرگى نتواند، و نستيزد... راه روشن آن تصديق آوردن است و نشانه‏هاى آن كار نيك كردن.»7
در جاى ديگر مي‏فرمايند:
«گله خود را با خدا مي‏كنم از مردمى كه عمر خود را به نادانى به سر مي‏برند، و با گمراهى رخت از اين جهان به در مي‏برند. كالايى خوارتر نزد آنان از كتاب خدا نيست.»8
شايد به راحتى بتوان استنباط كرد كه غالب جمعيت كلانسال در حكومت امام علي(ع) يا روحيات ابوسفيانى داشتند و يا نفاق پنهان و تعصّب و تقدّس كور جاهلى كه بسيار خطرناك و خطرساز بودند. از اين رو، حضرت از ميان جمعيت كلانسال، مواجه بود با چهار گروه كه عبارتند از :
1ـ ابوسفيان. 2ـ منافقان پنهان. 3ـ سالخوردگان متعهد ولى بي‏تخصص. 4ـ گروه بسيار اندك هم، متعهد و هم متخصص و كاردان بودند.
از اين روى، حضرت بايد اين خلأ بزرگ را با بكارگيرى تيپ جوان، جبران مي‏كرد و آنها را با توجه به لياقتها و توانمنديها، در بدنه حكومت به كار مي‏گمارد.
واقعا اگر اكثر آنها مشكل‏دار و مشكل ساز بودند و از طرف ديگر در بدنه حكومت نياز به متخصص متعهد باشد كه بتوان گزينش درست از ميان جوانان كارآمد و متخصص و متعهد، اين خلأ را پر كرد، چرا چنين نكرد؟!
امام علي(ع):
«قارِنْ أَهْلَ الْخَيْرِ تَكُنْ مِنْهُمْ وَ بايِنْ أَهْلَ الشَّرِ تَبِنْ عَنْهُمْ».
(نهج البلاغه، نامه 31)
همنشين نيكان شو، تا از آنان شوى و از بدكاران دورى كن تا از آنان نباشي.
مگر خود علي(ع) طى 23 سال حكومت پيامبر(ص)، با آن همه ايثار و رشادت جوان نبود؟
مگر بر خود حضرت امير(ع) خورده نمي‏گرفتند؟!
جوانان و كارگزاران نظام
در اينجا سؤالى مطرح خواهد گشت و به دنبال آن به پاسخ آن خواهيم پرداخت. سؤال اين است:
جوانان در ميان كارگزاران نظام حضرت امير(ع) چه جايگاهى داشتند؟
علي(ع) مي‏فرمايند:
«الجاهِلُ صَغيرٌ و اِنْ كانَ شَيْخا، والعالِمُ كبيرٌ و اِنْ كانَ حَدَثا؛ نادان كوچك است هرچند سالخورده و پير باشد، دانا بزرگ است، هرچند كوچك و خردسال باشد.»9
از اين گفتار گرانسنگ اميرالمؤمنين(ع) مي‏توان استنباط كرد كه ملاك و محور در تمام امور، بويژه در گزينش نيروهايى كه پيكره و هسته مركزى حكومت اسلامى را تشكيل مي‏دهند، «تعهد، تخصص و شايسته سالاري» است. ملاك و محور اصلى در گزينش‏ها، دانش توأم با ديندارى و شايستگى است و اين معيار كلى، هيچ ارتباطى با سنّ و سال اشخاص ندارد.
با يك دقت عميق مي‏توان چنين استنباط و تصوّر كرد كه:
1ـ ممكن است فردى متخصص باشد ولى ديندار نباشد.
2ـ ممكن است كسى متعهد و ديندار باشد ولى متخصص نباشد.
3ـ ممكن است فردى متعهد باشد، متخصص هم باشد امّا شايستگى لازم براى يك امر مهمّ را نداشته باشد. مثلاً فردى كه تخصص‏اش ادبيات زبان فارسى است به او نمي‏توان امر قضاوت را واگذار كرد.
4ـ ممكن است فردى هم متعهد باشد، هم متخصص و هم شايستگى لازم براى يك امر مهمّ را داشته باشد، مثلاً فردى كه متعهد و متخصص است، تخصص‏اش هم در حقوق باشد، در اين صورت، هم مي‏توان وى را به عنوان قضاوت بكار گرفت و هم او را به عنوان نماينده مردم در مجلس قانونگذارى انتخاب نمود و هم به عنوان وكيل به معناى خاص.
آنچه از «روح اسلام و روح روايات» به دست مي‏آيد، قسم چهارم از اقسام چهارگانه فوق است كه بطور خلاصه از آن به «شايسته سالاري» نام مي‏بريم. اين ملاك و مبنا، سنّ و سال، رنگ پوست، چپ و راست و خويشاوندى نمي‏شناسد. جوان متعهد است، تخصص‏اش در نيروهاى مسلّح بسيار بالا است، در اين صورت، وى شايسته است به عنوان فرمانده لشكر، در نيروهاى زمينى منصوب گردد.
از اين رو علي(ع) فرمودند:
«رُبَّ صَغيرٍ اَحزَمُ مِنْ كَبيرٍ؛ بسا خردسالى از بزرگ دور انديش‏تر است.»
در جاى ديگر فرمودند:
«اُنظُرْ فى حال كُتّابكَ فَوَلِّ على اُمورِكَ خَيرَهُمْ، واخْصُصْ رَسائلِكَ التى تُدْخِلُ فيها مَكائدَكَ و اَسرارَكَ باَجْمَعِهِمْ لِوُجودِ صالحِ الاَخلاق؛ درباره كاتبان خود بنگر، و بهترينشان را بر سر كار بياور، و نامه هايى را كه در آن تدبيرها و رازهايت نهان است، از ميان جمع كاتبان به كسى مخصوص دار كه صالحتر از ديگران است... .»10
همچنين در جاى ديگر فرمود:
«فانَّ الرّجالَ يَتَعرّضُونَ لِفَراساتِ الوُلاةِ بِتَصَنُّعِهِمْ وَ حُسنِ خِدْمَتِهِمْ وَ لَيْسَ وَراءَ ذلكَ مِنَ النّصيحةِ والامانَةِ شَي‏ءٌ...؛ مردمان براى جلب نظر واليان به آراستن ظاهر مي‏پردازند، و خوش خدمتى را پيشه مي‏سازند. امّا در پس آن، نه خيرخواهى است و نه از امانت نشان. ليكن آنان را بيازماى به خدمتى كه براى واليان نيكوكار پيش از تو عهده‏دار بوده‏اند، و بر آن كس اعتماد كن كه ميان همگان اثرى نيكو نهاده، و به امانت از همه شناخته‏تر است.»11
با توجه به اين اصل اساسى، يعنى «شايسته سالاري» در منابع و مبانى دينى، مي‏توان گفت:
از نيروى جوان، در صدر اسلام به نحو شايسته استفاده مي‏شد. اولين كسى كه به پيامبر اسلام(ص)، اسلام و ايمان آورد، جوانى بود به نام على بزرگ(ع).
و اوّلين كسى كه به عنوان جانشين حضرت محمّد(ص)، منصوب گرديد، جوانى بود به نام على بزرگ(ع). كسى كه:
عشق بازى كه هم آغوش خطر خُفت در خوابگه پيغمبر(ص)12
جوانى بود به نام على بزرگ(ع).
پيامبر(ص)، علي(ع) را كه چهره‏اى بسيار جوان داشت براى امر قضاوت به يمن فرستاد.13
كسى كه قالع باب خيبر است، جوانى بنام على بزرگ(ع)... .
آيا تا به حال فكر كرده‏ايد كه تمام عظمتهاى بزرگ زندگى فاطمه زهرا(س)، در دوران نوجوانى و جوانى بوقوع پيوست و مدّت عمر حضرت زهرا(س) از هيجده سال تجاوز نكرد؟!
«آئين مقدّس اسلام در چهارده قرن قبل، ضمن برنامه‏هاى جامع و سعادت‏بخش خود توجّه مخصوصى به نسل جوان معطوف داشته و جوانان را از نظر مادّى و معنوى، تربيتى و روانى، اخلاقى و اجتماعى، دنيوى و اخروى و خلاصه از كليه جهات، تحت مراقبت كامل قرار داده است.»14
در دعوت پيامبر(ص)، آن كسانى كه بيشتر از همه استقبال مي‏كردند، جوانان بودند. در مدّت سه سال دعوت پنهانى پيامبر(ص)، در حدود بيست و پنج نفر، به پيامبر ايمان آوردند. آن هم با سختيها و مرارتهايى كه تحمل
امام علي(ع):
«اَحْبِبْ حَبيبَكَ هَوْنا ما عَسى أَنْ يَكونَ بغيْضَكَ يَوْما ما وَ اَبْغِضْ بَغيضَكَ هَوْنا ما عَسى أَن يَكوُنَ
حَبيبَكَ يَوْما ما». (تحف العقول، ص210)
در دوست داشتن ميانه رو باش، چه بسا دوست روزى دشمن گردد و در دشمن نيز ميانه رو باش،
شايد روزى دشمن، دوست تو گردد.
مي‏كردند. امّا اكثر آنها، آنطور كه به تاريخ استناد مي‏شود جوانان بودند. بعد از آن هم، در جنگها و كارهاى ديگر همين جوانها فعّال بودند.
در زمان پيروزى انقلاب و بعد هم در مسئله جنگ و اين هشت سال دفاع مقدّس، همه جوانان بودند. اگر كسى با جبهه سر و كار داشت و مي‏رفت آنجا، گاهى پيرمرد آنجا بود، ولى خيلى كم بود.15
در عصر كنونى، مزارع سرسبز و خرّم با سعى و كوشش نسل جوان آباد است، چرخهاى عظيم صنايع سنگين با نيروى جوانان در حركت است، ذخاير طبيعى آن در اعماق معادن نهفته است با همّت نسل جوان استخراج مي‏شود، كاخهاى مجلّل و آسمان خراشهاى بزرگ جهان را اراده خستگى ناپذير جوانان بپا داشته است، عمران و آباديها، مديون كار و كوشش نسل جوان است، پايه‏هاى اقتصادى كشورها بر نيروى فعّاله جوانان استوار است، دفاع از مرزها و حفظ استقلال و امنيت مملكت‏ها بر عهده نسل جوان است. خلاصه در همه كشورها آثار پُر ارج فعاليت جوانان در تمام مظاهر زندگى مشهود است و نيروى خستگى ناپذير نسل جوان مايه اميدوارى تمام ملتها است.16
از ميان معصومين(ع) ، هم داريم، نوجوان و جوانى كه به امامت منصوب گشتند. امام جواد(ع) در حدود هشت سالگى به امامت رسيد ودر بيست و پنج سالگى به شهادت رسيد. اين خود يك استراتژى زيبا است و تفكر برانگيز، تا شايسته سالارى زيبا، به نام معصومين(ع) در تاريخ ثبت گردد.
امام هادي(ع)، در حدود ده سالگى به امامت منصوب گشتند و در چهل و سه سالگى به شهادت رسيدند.
امام حسن عسكري(ع)، در حدود بيست و دو سالگى به امامت منصوب گشتند و در بيست و هشت سالگى به شهادت رسيدند.
امام مهدي(عج)، در حدود پنج سالگى به امامت رسيدند و تاكنون ادامه دارد.
به هر تقدير، «طرح و برنامه شايسته‏سالاري» از ناحيه معصومين بوده و به نام آنها در تاريخ ثبت و ضبط گشته است و از ناحيه آنها به اجرا هم درآمده است.
امّا كارگزاران حضرت امير(ع):
با تحقيق اجمالى كه انجام شد، از ميان كارگزاران حضرت امير(ع):
1ـ هم گروه سنّى جوان ايفاى نقش مي‏كردند.
2ـ هم گروه سنّى ميانسال.
3ـ و هم گروه سنّى بزرگسال.
نمونه‏هاى چند
محمّد ابن ابى بكر عظيم المنزله از خواص ياران امام(ع) بوده كه در سال حجة الوداع سال دهم هجرت بدنيا آمده و در سال سى و هشت هجرى در زمان خلافت حضرت امير(ع)، در مصر به شهادت رسيده است، حضرت امير(ع) حكومت مصر را به او واگذار فرموده و در يك عهدنامه نسبتا طولانى او را به عدالت و برابرى بين مردم امر كرده است.
همانطورى كه پيدا است، محمّد بن ابى بكر در سنين كاملاً «جواني» حكومت مصر از ناحيه امام علي(ع) به وى واگذار شد.17
امام علي(ع) در نامه سى و پنج مي‏فرمايند:
مصر را فتح كردند (لشگر معاويه آن را گرفتند) و محمد بن ابي‏بكر كه خدايش بيامرزد شهيد شد، از خدا مزد و پاداش او را مي‏خواهيم كه براى ما فرزندى خيرانديش و مهربان، و كارگردانى رنج كشيده، و شمشيرى برنده، و ستونى جلوگيرنده بود.
محمّد ربيب يعنى پسر زن امام (ع) بود، مادرش اسماء دختر عُمَيس خثعميّه است خلاصه چون محمّد را امام(ع) تربيت نموده بود او را فرزند مي‏خواند... .18
زياد ابْن ابيه، در طائف سال فتح مكّه يا سال هجرت يا روز جنگ بدر بدنيا آمده، و پيغمبر اكرم(ص) را نديده، و در همه جا با حضرت امير(ع) و بعد از آن حضرت، با امام حسن(ع) و تا زمان صلح آن بزرگوار با معاويه بوده و پس از آن به معاويه ملحق گرديد، و در كوفه در ماه رمضان سال پنجاه و سه هجرى بر اثر نفرين امام حسن(ع) به مرض طاعون و وباء هلاك گرديد.
زياد ابن ابيه تقريبا در سنّ جوانى بود كه حضرت امير(ع) وى را طى عهدنامه‏اى حاكم فارس گردانيده بود كه آن ديار را نيكو ضبط كرده، نگهدارى مي‏نمود و از اين رو معاويه نامه‏اى به او نوشت تا او را به برادرى بفريبد. ـ او برادر معاويه بوده است ـ چون به امام(ع) خبر رسيد به زياد نوشت:
آگاه شدم كه معاويه نامه اى به تو نوشته مي‏خواهد دلت را (از راه نيكبختي) بلغزاند، و مي‏خواهد در تيزى و تندى (زيركي) تو رخنه كند... .19
از آنجايى كه ملاك و معيار امام(ع) شايسته سالارى است، زياد ابن ابيه را كه برادر معاويه مي‏باشد، در بدنه حكومت بكار مي‏گيرد و او را به عنوان حاكم فارس منصوب گردانيد.
زياد ابن ابيه جوان تيز، تند و باكفايتى بوده اگرچه با گذشت زمان از خود بي‏كفايتي نشان داده است... .
مُنذر بن جارود عَبْديّ، سال دوّم هجرت تولّد يافت و در سال شصت و يك هجرت، وفات. وى در پنج سال آخر حكومت حضرت امير(ع)، فرد ميانسال بود كه حضرت امير(ع) حكمراني بعضى از شهرهاى فارس را به او واگذار كرد.20
عمر بن ابى سَلَمه مخزومى كه تولدش دوم هجرت و وفاتش هشتاد و سه هجرى، وى هم در پنج سال آخر حكومت حضرت علي(ع) جوانسال بوده كه حضرت، طيّ نامه‏اى او را كه از جانب حضرت امير(ع)، بر بحرين حاكميت داشت عزل نمود.21
صعصعة بن صوحان عَبديّ از ياران بزرگوار مولاى متقيان و كسى است كه گفته‏اند بيش از ديگران و با معرفت كامل به حقّ، علي(ع) خود را مي‏شناخت.
او محضر رسول اكرم را درك نكرده و در زمان خليفه دوّم بسيار جوان بود. روزى در محضر آن خليفه بود كه موضوع مشورت در باب مالى پيش آمد. او به خليفه متذكر شد كه مشورت جايز نيست، زيرا قرآن تكليف را معيّن نموده است.
خليفه تصديق كرد و او را ستود. صعصعه از جمله كسانى است كه امام حسن براى او از معاويه امان گرفت ولى معاويه در ديدار او گفت دلم نمي‏خواست به تو امان داده باشم. صعصعه گفت: من اصلاً دلم نمي‏خواست تو عنوان خليفه داشته باشي. معاويه او را مجبور كرد به منبر برود و علي(ع) را سبّ كند. او هم به منبر رفت و پس از ايراد مطالبي گفت:
كسى كه شرّ خود را به خير خود مقدّم داشته مرا امر كرد كه على را لعن كنم، «خداوند او را لعنت كند.»22
مردم همه آمين گفتند. معاويه گفت مقصودت من بودم و او را دوباره به منبر فرستاد. صعصعه اين بار گفت: معاويه مرا دستور داده كه على را لعنت كنم. من لعنت مي‏كنم كسي را كه على را لعن كند، مردم همه آمين گفتند و معاويه روى اين اصل او را تبعيد كرد. صعصعه در مرگ امام خود اشعار سوزناكى سروده است. به امام فرمود يا علي! خلافت را زينت دادى و آن تو را زينت نداد.
صعصعه در صفين در ركاب مولاى متقيان بود و همراه ابن عباس براى مناظره با خوارج مأموريت داشت و آنها را پند داد و موفق شدند دو هزار نفر را برحذر داشته و به كوفه بازگردانند. او از طايفه بني‏كلب و از نيكمردان كوفه بود.
صعصعه فاضل و در سخن بليغ بود. برادرش زيد هم چون او در دين مخلص بود و با برادر ديگرش به نام سيحان هر دو در صفين كشته شدند.23
مي‏بينيم كه يك جوان چقدر در بدنه حكومت حضرت امير(ع)، ايفاى نقش كرده است و چقدر مي‏تواند نقش آفرينى بكند.
به هر حال، نمونه هاى بسيارى در تاريخ اسلام ثبت گشته است كه جوانان جانانه و در مسير دين اسلام و براى دفاع از اسلام، جانفشانى و جانبازى مي‏كردند، و ذكر همه آن نمونه‏ها در اين مختصر ميسّر نمي‏باشد.
خلاصه در ميان كارگزاران حضرت امير(ع)، هم جوانسالان ايفاى نقش مي‏كردند و هم ميانسالان و هم بزرگسالان. ملاك و معيار عزل و نصب حضرت امير(ع) تعهد، تخصص توأم با شايسته‏سالارى بوده است.
در پايان به اين نكته اشاره خواهيم داشت كه مراد از بحث جوانان و جوانى، بدين معنا نيست كه سالخوردگان مطرود هستند، نه خير! مراد بحث شايستگيهاست و بحث بر سر اين است كه هر كس هر چه توان و تجربه دارد، بر «كف» بگذارد و براى خدمت به خلق خدا به ميدان آيد.
توان توأم با تجربه، تعهّد توأم با تخصّص و سپس توجّه به «شايسته سالاري» ملاك و مبناى حكومت اسلامى است و اين است ضوابط كلى در حكومت دينى و اسلامي.
نتيجه
آنچه در عصاره بحث بايد بدان اشاره شود، عبارت از اين است كه:
جوانى «هسته مركزي» و بهار عمر هر انسان محسوب مي‏شود و در احاديث از جوانى به دوران طلايى و نعمت الهى ياد شده است.
در واقع، جوان خورشيد بزرگى است زمينى، منتها خروشان كه در درون خويش «شدن و خودشكوفايي» را به همراه دارد.
جوان در اوّل جوانى، گام اوّل را براى ورود در جامعه بزرگ انسانى و جهاني برمي‏دارد كه قبل از ورود در آن بايد «فنّ و هنر» شناگرى را فرابگيرد تا بتواند خويش و يا انسانيت انسانها را از غرق شدن نجات دهد و گوهر گرانبهاى انسانيت را از اعماق اقيانوسها، بيرون بكشد.
حضرت امير(ع)، در گفتارى كوتاه امّا زيبا، خطاب به همه انسانها به ويژه به جوانان فرمودند: «مَنْ قَلَّ ذَلّ» يعنى خود كوچك بينى و خود باختگى ذلّت محض است و پوچي و پليدى، پيامد پر خطر آن محسوب مي‏گردد.
به هر تقدير، جوان نبايد منتظر نزول فرشته بنشيند، تا او را بر بال خود بنشانند و به عرش الهى ببرند. براى جوان‏ها، تمام فرصت‏ها، فرصت طلايى است، غفلت و از دست دادن آن، خودكشى پنهانى است، بدون آنكه خود بدان مطلع باشد.
حضرت امير(ع) در مورد شايستگى جوانان مي‏فرمايند:
رُبَّ صَغيرٍ احْزَمُ مِنْ كبيرٍ؛ يعنى بسا كوچكى كه از بزرگتر دورانديش‏تر است.
با استفاده از اين سخن هنرمندانه، ما به بحث شايسته‏سالارى اشاره نموديم و بدنبال آن به تخصص توأم با تعهد و در عين حال استفاده از توانائيها توأم با تجربيات كه نتيجه آن شايسته سالارى است رسيديم و در پايان اثبات نموديم كه «شايسته سالاري» در حكومت دينى امام علي(ع) تجربه شده است.


پاورقى:

1 . نهج البلاغه، نامه31.

2 . همان.

3 . همان، نامه27.

4 . رسول، جعفريان، «تاريخ سياسي اسلام»، ج2، تهران: وزارت ارشاد اسلامى، دوم، 1369، ص260.

5 . نهج البلاغه، خ17.

6 . همان، خ3.

7 . همان، خ106.

8 . همان، خ17.

9 . بحارالانوار، ج1، ص183.

10 . نهج البلاغه، نامه53.

11 . همان.

12 . شهريار.

13 . رسول جعفريان، همان.

14 . گفتار فلسفى «جوانان از نظر عقل و احساسات»، ج1، 1366، ص6.

15 . جوانان و رسالت حوزه، «مجموعه مقالات همايش جوان و رسالت حوزه».

16 . گفتار فلسفى، همان.

17 . نهج البلاغه، ترجمه فيض الاسلام، نامه27.

18 . همان، نامه35

19 . همان، نامه44.

20 . همان، نامه71.

21 . همان، نامه42.

22 . صميمي «على و نيمرخهايى از قرن اوّل اسلام»، تابان، 1375، صص 193 و 194.

23 . همان.

+ نوشته شده در  سه شنبه 17 اردیبهشت1387ساعت 13:38  توسط محمد محسنی |ژه ای  | 

حيا و خودآرايى و نقش آن‌ها در سلامت روانى زن

عباس رجبی

مقدّمه

زنان به عنوان نيمى از پيكره جامعه نقش بسيار مهمى در ايجاد و گسترش عفّت، پاك‏دامنى و اخلاق در بين جوامع بشرى دارند. عفّت و حياى زن، كه يكى از مهم‏ترين عوامل حفظ و بقاى عفّت عمومى است، نه تنها در تمام اديان و مذاهب الهى مورد تأكيد قرار گرفته، بلكه عقول و افكار بشرى نيز آن را مورد تأييد قرار داده‏اند.

از نظر اسلام، اهميت اين موضوع به حدّي است كه برخى روايات آن را «تمام دين» مي‏دانند. در روايتى از پيامبر اكرم(صلى الله عليه و آله) آمده كه فرمودند: «اَلْحَياءُ هُوَ الدينُ كُلُّهُ»؛ حيا تمام دين است.1

امام علي(عليه‌السلام) نيز در مورد عفّت و پاك‏دامنى مي‏فرمايد: «عفّت و پاك‏دامنى منشأ هر خيرى است.» به همين منظور، در تمام اديان و مذاهب آسماني، «اَلعِفَّةُ رَأسُ كُلِّ خَيْر»2 قوانين گوناگونى براي حفظ و بقاى عفّت و حياى عمومى وضع شده‏اند، كه «حجاب» و پوشش زن از جمله آن‏هاست.

«حجاب»، كه به معناى پوشيدن تمام بدن و زيبايي‏هاى ظاهرى زن در برابر مردان بيگانه است، براى پيش‏گيرى و مهار برخي گرايش‏ها و رفتارهاى خودنمايانه و وسوسه‏انگيز مي‏باشد. اين در حالى است كه زنان به طور طبيعى دوست دارند در برابر جنس مخالف خودآرايى كنند و زيبايى زنانگي3 خود را به نمايش بگذارند.

حال اين سؤال پيش مي‏آيد كه اين قانون اسلامى تا چه اندازه با طبيعت زن سازگار است؟ آيا تبرّج و جلوه‏گرى از نظر اسلام و علم بكلى مردود است، يا براى آن قانونى وجود دارد؟ اگر در وجود زن غريزه‏اى تحت عنوان «تبرّج» وجود دارد، روش‏هاى رشد و پرورش اين غريزه چيست و چه كاركردى در زن و حفظ سلامتى او مي‏تواند داشته باشد؟ چگونه مي‏توان غريزه تبرّج را با حيا، كه يك ويژگى فطرى در زن است، جمع كرد؟ آيا حجاب و پوشش به معناى ناديده گرفتن اين غريزه نيست؟ آيا همان‏گونه كه عده‏اى از مخالفان حجاب مي‏گويند، اين محدوديت مانعى براي رشد عاطفى و روانى زن محسوب مي‏شود، يا به عكس، در جهت سلامت روانى اوست؟

اهميت بررسى اين موضوع واضح و روشن است؛ زيرا اولا، حجاب و پوشش زن به طور يقين، يكى از محكم‏ترين سنگرهايى است كه مسلمانان، به ويژه جوانان، را از فساد و فحشا حفظ مي‏كند و سدى آهنين در برابر نفوذ و تهاجم فرهنگى دشمنان اسلام است. به همين دليل، همان‏گونه كه رهبر فرزانه انقلاب بارها فرموده‏اند، بر همه ما تكليف است در مقابل اين تهاجم همه‏جانبه هشيار باشيم و با آن مقابله كنيم.

ثانيا، ارتباطى كه مسئله حجاب و عفت از يك سو و گرايش دايمى زن به تبرّج و جلوه‏گرى از سوى ديگر با سلامت روانى او دارد به موضوع اهميّت بيشترى مي‏دهد؛ زيرا پر واضح است كه به لحاظ نقش مهم و حساسى كه زن در حيات جسمى و روانى انسان‏ها دارد، بحث و بررسى در مورد مؤلّفه‏هاى سلامت روانى او لازم و ضرورى به نظر مي‏رسد.

اما به دليل آنكه دين اسلام به بهداشت و سلامت روانى افراد اهميت زيادى داده است و حتى نتيجه نهايى عبادت و بندگى را رسيدن به «نفس مطمئنه» مي‏داند و فقط كسانى را كه داراى قلب و روانى سالمند، اهل نجات و خوش عاقبت مي‏داند،4 مطمئنا در تمام احكام و قوانين خود و از جمله، لزوم پوشش و حفظ عفّت فردى و عمومي، به نقش آن‏ها در روح و روان افراد توجه كرده و بهترين نسخه را براى سلامتى و سعادت جوامع بشرى ارائه داده است.5

غريزه تبرّج و خودنمايى

منظور از غريزه «خودنمايي» و «تبرّج»، جلوه‏گرى و دلبرى كردن براى تصاحب قلب ديگرى است. كلمه «تبرّج» كه در قرآن آمده، از كلمه «برج» گرفته شده و به معناى ظاهر شدن در برابر مردم است؛ همان‏گونه كه برج قلعه، براى همه هويداست. در مورد اين موضوع، بايد به سه نكته توجه كرد:

 1. اختصاص غريزه تبرّج به زنان

يكى از ويژگي‏هاى مهم زنان، خصيصه تبرّج و خودنمايى است كه به صورت غريزى و طبيعى در آنان وجود دارد. قرآن در دو آيه از آيات حجاب، از تبرّج و خودنمايى زنان صحبت كرده و آن را محدود به محيط خانواده كرده است. در يك جا مي‏فرمايد: (وَلاَ تَبَرَّجْنَ تَبَرُّجَ الْجَاهِلِيَّةِ الْأُولَي) (احزاب: 33) اى زنان (در برابر نامحرم) ظاهر نشويد و خودنمايى نكنيد؛ مانند خودنمايى دوران جاهليت نخستين؛ در آيه ديگر مي‏فرمايد: (غَيْرَ مُتَبَرِجاتٍ بِزينَهٍ) (نور:60) زنان، (در برابر نامحرمان) با زينت‏هاوآرايش‏هايشان‏خودنمايي‏نكنند.

قرآن در اين آيات فقط زنان را از تبرّج و خودنمايى و به نمايش گذاشتن جاذبه‏هاى جنسى خود در برابر نامحرم نهى كرده و از تبرّج مردان سخنى نگفته است. از ظاهر اين مطلب فهميده مي‏شود كه غريزه خودنمايى و تبرّج از ويژگي‏هاى خاص زنان است و در مردان وجود ندارد. به همين دليل پوشش و حجاب تنها براى زنان واجب شده است.

شهيد مطهّرى درباره آثار اين غريزه و نيز اختصاص آن به زنان مي‏گويد: «اما علت اينكه در اسلام دستور پوشش اختصاص به زنان يافته است، اين است كه ميل به خودنمايى و خودآرايى مخصوص زنان است. از نظر تصاحب قلب‏ها و دل‏ها، مرد شكار است و زن شكارچي؛ همچنان كه از نظر تصاحب جسم و تن، زن شكار است و مرد شكارچى. ميل زن به خودآرايى از اين نوع حس شكارچي‏گرى او ناشى مي‏شود. در هيچ جاى دنيا سابقه ندارد كه مردان لباس‏هاى بدن‏نما و آرايش‏هاي تحريك‏كننده به كار برند. اين زن است كه به حكم طبيعت خاص خود، مي‏خواهد دلبرى كند و مرد را دلباخته و در دام علاقه خود اسير كند، انحراف تبرّج و برهنگى از انحراف‏هاي مخصوص زنان است و دستور پوشش هم براى آنان مقرر گرديده است.»6

در روايات نيز از وجود غريزه خودنمايي يا تبرّج در زن سخن گفته شده است. براى مثال امام علي(عليه‌السلام) مي‏فرمايد: «خداوند زنان را از سرشت مردان آفريده، از اين‏رو، تمام همّت خود را در جذب مردان و نزديك شدن به آن‏ها صرف مي‏كند».7

بنابراين، اصل وجود غريزه خودنمايى در زن مورد تأييد منابع اسلامى است. اما در مورد كاركرد اين غريزه در زنان، مي‏توان گفت: وجود اين غريزه براى متمايل كردن مرد ـ جنس مذكر ـ به زن ـ جنس مؤنث ـ است تا بدين‏وسيله، مقدّمات ازدواج و زندگى مشترك را بين آنان فراهم كند؛ چنانكه در ساير جانداران نيز اين ويژگى در جنس ماده وجود دارد.

درباره غريزه خودنمايى و تبرّج، غير از منابع اسلامي، برخى از دانشمندان نيز مطالب جالبى دارند. خانم جينا لمبروزو (G,Lombroso) روان‏شناس معروف ايتاليايي، در اين‏باره مي‏گويد: «در زن علاقه به دلبر بودن و دل‏باختن، مورد پسند بودن و مايه خرسند شدن بسيار شديد است.»8 در جاى ديگري مي‏گويد: «يكى از تمايلات عميق و آرزوهاى اساسى زن آن است كه در چشم ديگران اثري مطلوب بخشيده و به وسيله حسن قيافه، زيبايى اندام، موزون بودن حركات، خوش آهنگي صدا، طرز تكلّم و بالاخره شيوه خرام خود، مطبوع طباع واقع گشته، احساسات آن‏ها را تحريك نموده و روحشان را مجذوب سازد.»9 همچنين درباره تأثير غريزه خودآرايى و تبرّج در زندگى زنان مي‏گويد: «ميل به جلب ديگران، بزرگ‏ترين و مهم‏ترين محرّك زندگانى زن محسوب مي‏شود.»10

ويل دورانت نيز درباره آثار غريزه تبرّج زن مي‏گويد: «زن ميل دارد بيشتر مطلوب باشد، نه طالب، و به همين جهت، در ارج‏گذاري و تقدير آن جاذبه‏هايى كه مايه تشديد ميل مرد است، استاد است.» بنابراين، اصل وجود اين غريزه و اختصاص آن به زن در بين دانشمندان پذيرفته شده است.11

2. پرورش و توجه به غريزه تبرّج در اسلام

غريزه خودنمايى و خودآرايى مانند ساير غرايز آدمي، نيازمند قانونمندى و كنترل است؛ يعنى بايد از افراط و تفريط در آن پرهيز شود؛ زيرا عدم كنترل اين غريزه، چه از لحاظ افراط و چه از لحاظ تفريط، براي زن زيانبخش است و سلامتى او را به خطر مي‏اندازد. از اين‏رو، در دين اسلام براي اين غريزه حد و حدود ويژه‏اى تعيين شده است و همان‏گونه كه آزادى بي‏حد و حصر آن ممنوع گرديده و براى كنترل آن حجاب واجب شده، بي‏توجهى به آن نيز مذموم شمرده شده است. به همين دليل، در برخى روايات، آرايش كردن براى زنان يك ضرورت تلقّى شده و بي‏توجهى به آن به معناى ناديده گرفتن غريزه خودآرايي، مورد نكوهش قرار گرفته است. در اينجا به بعضى از اين روايات اشاره مي‏شود:

در حديثى از پيامبر اكرم(صلى الله عليه و آله) در مورد ويژگي‏هاى بهترين زنان نقل شده است كه فرمودند: «بهترين زنان شما زنى است كه بسيار با محبت باشد، عفيف و پاك‏دامن باشد، نزد اقوامش عزيز و محترم باشد، با شوهرش متواضع و فروتن باشد، براى او خودآرايى و تبرّج داشته باشد و در برابر نامحرم عفيف باشد.» در اين حديث، دقيقا به همان تبرّجى كه قرآن آن را براي زن در مقابل نامحرم ممنوع كرده، نسبت به شوهرش سفارش شده است.12

در روايت ديگري، امام صادق(عليه‌السلام) مي‏فرمايد: «براى زن سزاوار نيست كه بدون زيور و آرايش باشد، حتى اگر يك گردن‏بند باشد؛ و سزاوار نيست دستش از رنگ حنا خالى باشد، اگرچه پير باشد.»13 همچنين مي‏فرمايد: «لا تُصَلِّى الْمَرأَةُ عُطُلا»؛ زن بدون زيور و آرايش نماز نخواند.14 امام باقر(عليه‌السلام) نيز در روايتى مي‏فرمايد: «لَمْ تَزَلِ النِّساءُ يَلْبِسْنَ الْحِلْي»؛ زنان همواره از زيور استفاده كنند.15

در برخى روايات دستوراتى براى زيبا شدن زنان داده شده، است. براى مثال، امام علي(عليه‌السلام) مي‏فرمايد: «كارى را كه بيش از حد توانايى زن است به او وامگذار؛ زيرا (اگر زنان از كارهاى سخت و طاقت‏فرسا به دور باشند) براى حال آن‏ها و شادابى روحى و دوام زيبايى آن‏ها بهتر است؛ چرا كه زن گل بهارى است (لطيف و حساس)، نه پهلوانى سختكوش.»16

همچنين رسول اكرم(صلى الله عليه و آله) پس از اينكه به همه زنان، چه شوهردار و چه بدون شوهر، دستور مي‏دهد دايم خضاب كنند (و دست و صورت خود را به حنا و رنگ‏هاى زيبا آرايش كنند) مي‏فرمايد: «اما زنان شوهردار براى شوهرانشان زينت كنند و اما زنان بدون شوهر، به اين دليل خضاب كنند كه دستشان شبيه دست مردان نشود (و لطيف و زيبا بماند.)»17

همچنين در روايت ديگرى آمده است: پيامبر به مردان فرمود: «ناخن‏هاى خود را كوتاه كنيد» و به زنان فرمود: «ناخن‏ها را كوتاه نكنيد؛ زيرا شما را زيباتر مي‏كند.» حتى آن حضرت از بعضى زنان به خاطر اهميت ندادن به آرايش و زيبايي، انتقاد كرده است.18

عايشه مي‏گويد: «زنى از پشت پرده دستش را بيرون آورد تا نامه‏اى به رسول خدا بدهد، آن حضرت دستش را بست (و نامه را از او نگرفت.) فرمود: نمي‏دانم اين دست مرد است يا دست زن؟ آن زن گفت: دست زن است. پيامبر فرمود: اگر تو زن بودى ناخن‏هايت را به رنگ حنا در مي‏آوردي».19

اهميت زينت كردن و آرايش زنان به حدي است كه پوشش بعضى از لباس‏ها مثل ابريشم و طلا به علت خاصيت زيبايي‏شان به زنان اختصاص يافته است20 امام باقر(عليه‌السلام) مي‏فرمايد: «خداوند طلا را در دنيا زينت زن قرار داد و بر مردان حرام كرد.» 21 در برخى روايات آمده كه «ائمّه اطهار(عليهم‌السلام) زنانشان را با طلا و نقره زينت مي‏كردند و بر اين كار اصرار داشتند.»22

از روايات ديگرى كه حاكى از اهميت اسلام به آرايش و تجمّل براى زن است، حديثى از پيامبر اكرم(صلى الله عليه و آله) است كه حتى به زنانى كه شوهران نابينا دارند دستور مي‏دهد خود را با بوى خوش و حنا آرايش كنند. امام صادق(عليه‌السلام) فرمود: از رسول خدا سؤال شد: زن چگونه براى شوهر نابينا آرايش كند؟ فرمود: با استعمال عطر و خضاب كردن، كه نوعى بوى خوش است.23

از رواياتى كه در اين باب وجود دارند، و تنها بعضى از آن‏ها در اينجا ذكر شدند، مي‏توان نتيجه گرفت كه اگر دين اسلام از تبرّج و خودنمايى زن براى نامحرم نهى كرده، در مقابل به او دستور داده است در صورتى كه در انظار نامحرم نباشد، حتما تبرّج و خودنمايى داشته باشد، به ويژه اگر در محضر شوهرش باشد. بنابراين، دين اسلام غريزه خودنمايى و تبرّج زن را ناديده نگرفته، بلكه به آن اهميت هم داده است و تلاش كرده زنان علاوه بر دارا شدن زيبايي درونى و اخلاقي، از نظر ظاهرى هم جذّاب و زيبا باشند؛ زيرا توجه به آرايش و زيبايي ظاهرى نه تنها پاسخى منطقى و صحيح به اقتضاى طبيعى و غريزه آنان در جلوه‏گرى و جلب توجه ديگران است، بلكه سبب مي‏شود زن شادتر و بانشاطتر باشد و از اين طريق، شادابي و نشاط را به زندگى خانواده‏اش نيز وارد كند؛ زيرا يكى از عوامل مهم با نشاط بودن زن، داشتن ظاهرى زيبا و دلپسند است كه شوهرش را پي‏درپى به وجد آورد و خود نيز از اين طريق به وجد آيد. در نتيجه، كوشش زن در جذّاب بودن و آرايش كردن براى شوهر، ضمن اينكه نياز طبيعى زن به خودنمايى و تبرّج را ارضا مي‏كند، وى را از جلوه‏گرى و خودنمايى براى مردان‏نامحرم نيز بي‏نياز مي‏سازد؛ زيرا او براى شوهرى خودآرايي كرده است كه حقيقتا به او عشق مي‏ورزد و در دوستي‏اش وفادار است. بدين‏سان، هم نياز غريزى او به آرايش و تجمّل اشباع شده و هم از آفات‏وانحرافات عشق آزاد رهايي يافته و آسيبى به‏سلامت‏رواني‏اووارد نشده است.

خانم لمبروزو در اين مورد، سخن زيبايي دارد: «بدون شك، منشأ حجب و حياى زن را در عشق و علاقه مي‏توان يافت؛ چه اينكه زن وقتى مرد را به خويش علاقه‏مند و خود را نسبت به او متمايل ديد، منظور اصلي خودنمايى و جلوه‏گرى از بين مي‏رود و چون توسعه محيط اجتماعى زن فقط به منظور تمركز تمايلات درونى او به شخص واحد است، هنگامى كه در اين راه توفيق يافت، ديگر احتياجى به آلات فريبنده و مصنوعى نخواهد داشت. چنانچه مشاهده مي‏شود زنانى كه به شوهر و اطفال خود علاقه‏مند هستند، بكلى از اين عوالم دور و بركنار مي‏باشند و اگر زنى ديده مي‏شود كه اين شيوه را پيشه خود قرار داده است، فقط به اين جهت است كه پاسخ احساسات درونى خويش را نزد همسر خود نيافته است؛ زيرا وقتى كه زن علاقه‏مند گرديد، ديگر حاضر، بلكه قادر به جلب توجه ديگران نخواهد بود.»

3. افراط در غريزه خودنمايى و تبرّج

همان‏گونه كه بي‏توجهى به غريزه خودنمايى و تبرّج براى زن زيان‏بخش است، خودنمايى و تبرّج بيش از اندازه و خارج از چهارچوبه حجاب نيز زيان‏بخش خواهد بود و سلامت روانى زن را به مخاطره مي‏اندازد. اين مطلب دقيقا مانند اين است كه بگوييم: غذا خوردن براى سلامتى ضرورت دارد، اما زياده‏روى و عدم رعايت قانون غذا خوردن مضر است. در ارضاى نيازهاى روانى نيز بايد جانب اعتدال رعايت شود، زيرا هرگونه زياده‏روى در آن موجب از دست رفتن انرژى رواني انسان مي‏شود و سلامت روانى او را مختل مي‏سازد. البته تفاوتى كه در ارضاى نيازهاي رواني، مثل نياز به خودنمايى و تبرّج در زن، با نيازهاى جسمانى مثل نياز به غذا خوردن وجود دارد اين است كه اين‏گونه نيازها سيري‏ناپذيرند و اگر انسان در ارضاي آن‏ها حد افراط را در پيش بگيرد، نه تنها نياز او برطرف نمي‏شود، بلكه روز به روز تشنه‏تر شده، تمام فكر و ذهن او را به خود مشغول مي‏كند. در ارضاى نياز به خودآرايى و خودنمايى نيز همين مطلب وجود دارد؛ يعنى اگر زن در توجه به زيبايي ظاهرى و خودآرايى افراط كند، كم‏كم به حدّى مي‏رسد كه بيمارگونه به تجمّل و آرايش مي‏پردازد و هيچ‏گاه احساس ارضا و سيرى نمي‏كند.

شهيد مطهّرى در اين‏باره مي‏نويسد: «روح بشر فوق‏العاده تحريك‏پذير است. اشتباه است كه گمان كنيم تحريك‏پذيرى روح بشر محدود به حد خاصّى است و از آن پس آرام مي‏گيرد. همان‏گونه كه بشر ـ اعم از مرد و زن ـ در ناحيه ثروت و مقام، از تصاحب ثروت و تملّك جاه و مقام سير نمي‏شود و اشباع نمي‏گردد، در ناحيه جنسى نيز چنين است. هيچ مردى از تصاحب زيبارويان و هيچ زنى از متوجه كردن مردان و تصاحب قلب آنان و بالاخره هيچ دلى از هوس سير نمي‏شود. و از طرفي، تقاضاى نامحدود، خواه ناخواه، انجام ناشدنى است و هميشه مقرون است به نوعي احساس محروميت، دست نيافتن به آرزوها به نوبه خود، منجر به اختلالات روحى و بيماري‏هاى روانى مي‏گردد».24

وست كوت (Westkott) در نقد نظريه كارن هورناى (Karen Horney) كه معتقد بود زنان بايد با خارج شدن از خانه و به عهده گرفتن كارهاى متفاوت در مشاغل گوناگون، هويّت خود را بيابند، مي‏گويد: زنان امروزى ما بين نياز به جلب توجه مردان و دنبال كردن اهداف شخصى خود، گير افتاده‏اند. به همين دليل، رفتارهاي متضادى از خود نشان مي‏دهند؛ گاهى اغواگر و پرخاشگر و گاهى مؤدب و گاهى جاه‏طلب مي‏شوند. زنان امروز بين كار و عشق، دو پاره شده‏اند و در نتيجه، هيچ‏كدام آن‏ها را ارضا نمي‏كند.25

در كتاب روح زن مي‏گويد: زن طورى آفريده شده است كه وابسته به يك مرد باشد و فقط براى او طنّازى و عشوه‏گرى كند. به همين دليل، اگر تكيه‏گاهش را نيابد و به تجمّل و جلوه‏گرى خود ادامه دهد، دوام نخواهد آورد و نابود مي‏شود، در ادامه، آورده است: «زن همچون بوته نيلوفرى است كه طالب چوب خشك يا ديوار لخت و عريانى است تا آن را از گل و سبزه بپوشاند. اگر چنين چوب و ديوارى نيابد، خشك و نابود خواهد شد».26

از اينجا فلسفه و حكمت وجوب پوشش و حجاب براى زن در اسلام مشخص مي‏شود؛ زيرا اين حكم به دليل اينكه نقش اساسى در متعادل كردن غريزه خودنمايى و تبرّج زن دارد، عامل مهمى براى جلوگيرى از بخش بزرگى از اضطراب‏ها و دغدغه‏هاى فكرى زن محسوب مي‏شود؛ زيرا آزاد بودن زن در خودآرايى و به نمايش گذاردن جلوه‏هاى زنانه در جامعه، موجب افراط در تجمّل و توجه به زيبايي‏هاي ظاهرى مي‏شود، كه اين توجه افراطى مي‏تواند سبب بروز اختلال‏هاى روانى در زن شود.

توضيح مطلب اين است كه وقتى زن مكشوف و آرايش كرده در بين مردان ظاهر مي‏شود، طبعا عده‏اى خوششان مي‏آيد و او را مورد تحسين و تكريم (ظاهري) قرار مي‏دهند. به همين دليل، دايم سعى مي‏كند وضع ظاهرى خود را طورى قرار دهد كه بيشتر موردپسند آن‏ها واقع شود. معمولا اين‏گونه زنان و دختران براى اينكه زيباتر شوند، هر روز وقت زيادى را صرف آرايش و تقليد از مدهاي جديد مي‏نمايند. اين روند مي‏تواند ناراحتي‏هاى روانى زيادى براى آنان ايجاد كند؛ زيرا به دليل اينكه هميشه كارها به دلخواه پيش نمي‏رود، باعث بروز نگراني‏هايي براى آن‏ها مي‏شود. براى مثال، اين تصور كه آيا با صرف اين‏همه وقت و هزينه مالي، توانسته‏اند جلب نظر ديگران بكنند و مورد پسند آنان شوند يا به عكس، مورد تمسخر و تحقير آنانند، مي‏تواند دايم ذهن آن‏ها را به خود مشغول كند و آن‏ها را به موجوداتى نگران تبديل نمايد. دليل ديگرى كه مي‏تواند به نگرانى آن‏ها بيفزايد اين تصور است كه هر لحظه ممكن است رقيبى زيباتر از راه برسد و شكار آن‏ها را بربايد. و سرانجام، دليل ديگرى كه باعث ناراحتى و استرس براى آن‏ها مي‏شود اين است كه مي‏بينند به مرور زمان، از زيبايي‏هايشان كاسته مي‏شود و زنان جوان‏تر و زيباتر جاى آن‏ها را مي‏گيرند و نقش آن‏ها را در ربودن دل‏ها كمتر مي‏كنند. گرچه آن‏ها براى اينكه در اين رقابت، ضعف خود را جبران كنند، دست به كارهاى گوناگونى مي‏زنند: تنوّع‏طلبى بيشتر در لباس و آرايش و افراط در جلوه‏گرى و خودآرايي؛ ولى نتيجه چندانى برايشان ندارد.

وقتى زن در اثر آزادى در خودآرايى و جلوه‏گرى به چنين احساسى رسيد، به زودى متوجه مي‏شود كه در اين رقابت، ديگر توان مقابله با زنان زيبا و جوان را ندارد، بخصوص وقتى پا به سن مي‏گذارد اين احساس تلخ در او بيشتر مي‏شود؛ زيرا مشاهده مي‏كند همان مردانى كه چندى پيش خريدار نازها و كرشمه‏هاى او بودند، ديگر حاضر نيستند با او مراوده داشته باشند و بهاى چندانى به او نمي‏دهند. اينجاست كه دچار افسردگى و اضطراب مي‏شود و حتى گاه ديده شده است كه برخى زنان دست به انتحار مي‏زنند.

كتاب چهره عريان زن عرب مي‏نويسد: «زيبايي، به نمايش برجستگي‏هاى بدن و آرايشى كه اضطراب درونى و فقدان اعتماد به نفس را پنهان مي‏كند، نيست، بلكه پيش از هر چيز مديون قدرت تفكر، سلامت جسم و كمال نفس است. چه بسيار دخترانى كه به سبب شوق دست‏يابى به نشانه‏هاى مقبول زيبايى و زنانگي، به اختلالات روانى و اضطرابات گوناگون دچار گرديده‏اند. گمان و تصور يك دختر اين است كه زندگى و آينده‏اش به اندازه بينى و يا خميدگى مژه‏هايش بستگى دارد تا آنجا كه حتى يك ميلي‏متر كوتاهى طول مژه نيز مي‏تواند به مسئله‏اى جدّى و بحرانى واقعى در زندگى او تبديل شود».27

آنچه اين مشكل را حادتر مي‏كند اين است كه زنان بدحجاب خيلى زودتر از زنان ديگر زيبايى خود را از دست مي‏دهند؛ زيرا در پزشكى اثباب شده است كه برهنگى اعضاى زن در محيط گرم يا سرد، سبب به هم خوردن تعادل چربي‏هاى زير پوست شده، لطافت و ظرافت و صافى عضلات را مبدّل به ناهموارى و مردانه شدن آن‏ها مي‏كند. علاوه بر اين، وقتى زن تمام زيبايي‏هاى خود را در معرض تماشاى عموم قرار داد، ديگر چيزى براى جلب نظر ندارد. بنابراين، بدحجابي، هم از جهت جسمى و هم از جهت رواني، از زيبايى زن مي‏كاهد و اين خود عاملى در تشديد سرخوردگي و ناراحتى زن مي‏باشد. اما به عكس، رعايت حجاب سبب افزايش زيبايى زن مي‏شود. در روايتي، امام علي(عليه‌السلام) مي‏فرمايد: «عفّت و حجاب سبب افزايش و رشد زيبايي مي‏شود.»28 و نيز در روايتى ديگر مي‏فرمايد: «پوشش و حجاب براى حال زن بهتر است و سبب دوام زيبايى او مي‏شود.»29

غريزه حيا

خصيصه حيا و شرم به طور طبيعي، در زن بيش از مرد وجود دارد. به همين دليل است كه زن فطرتا و از روى طبع و غريزه، ميل به پوشش بدن خود در مقابل نامحرم دارد و از برهنگى دچار اضطراب مي‏شود. شواهد فراواني در اسلام بر فطرى و غريزى بودن حيا براى زن وجود دارند و علاوه بر اينكه قرآن به اين مطلب اشاره كرده، از نظر روان‏شناسي، زيست‏شناسى و جامعه‏شناسى نيز قابل اثبات است.

1. ديدگاه اسلام درباره حياى زن

قرآن در داستان حضرت آدم و حوّا، پس از اينكه مي‏فرمايد آن‏ها فريب شيطان را خوردند و از درخت ممنوعه تناول كردند، مي‏فرمايد: (فَلَمَّا ذَاقَا الشَّجَرَةَ بَدَتْ لَهُمَا سَوْءَاتُهُمَا وَطَفِقَا يَخْصِفَانِ عَلَيْهِمَا مِن وَرَقِ الْجَنَّةِ) (اعراف: 22)، و هنگامى كه از آن درخت چشيدند، زشتي‏ها و قسمت‏هاى پنهان اندامشان بر آن‏ها آشكار شد و (به سرعت) شروع به قراردادن برگ‏هاى درختان بهشتى بر خود كردند تا آن‏ها را بپوشانند.

از اين داستان، به روشنى مي‏توان فهميد كه آدم و حوا هنگام برهنه شدن، مضطرب و پريشان شدند؛ زيرا براى رهايى از اين حالت، به برگ‏هاى درختان پناه آوردند و خود را با آن‏ها پوشاندند و صبر نكردند تا لباس مناسبى به دست آورند. اين در حالى است كه اولا، آن‏ها همسر يكديگر بودند و جايز بود در مقابل هم برهنه شوند. ثانيا، هيچ كس در آنجا نظاره‏گر آن‏ها نبود تا شرمندگي‏شان به خاطر او باشد. ثالثا، چون اولين انسان بودند، پوشش براى آن‏ها جنبه اكتسابى هم نداشت. بنابراين، تنها دليل اضطراب ايشان از برهنگي، فطرى بودن حيا در آن‏ها بود و چون برهنگى خلاف فطرت است، اضطراب‏آور است.30

اگر كسى بپرسد، از اين آيات به دست مي‏آيد كه «كشف عورت» خلاف فطرت است، نه «كشف حجاب»، در پاسخ گفته مي‏شود: اولا، قرآن در اينجا سخن از كشف «سوءة» دارد. «سوءة» در لغت، به معناى چيزى است كه انسان از آشكار شدن آن ناراحت مي‏شود.31 بنابراين، منظور قرآن از كلمه «سوءة» در سوره اعراف، آيه‏هاي20 (سَوْءَاتِهِمَا)، 22( سَوْءَاتُهُمَا)، 26(سَوْءَاتِكُمْ) و 27(سَوْءَاتِكُمْ)، جاذبه‏هاى جنسى آدم و حواست؛ زيرا در آيه 26 همين سوره، خداوند از لباسى كه «سوءات» انسان را مي‏پوشاند، به «لباس تقوا» تعبير كرده است و مي‏فرمايد: (يَا بَنِى آدَمَ قَدْ أَنزَلْنَا عَلَيْكُمْ لِبَاسا يُوَارِى سَوْءَاتِكُمْ وَرِيشا وَلِبَاسُ التَّقْوَى ذَلِكَ خَيْرٌ.) و امام باقر(عليه‌السلام) آن را به «لباس عفاف» تعبير مي‏كند. «وَ اَمّا لِباسُ التَّقْوى فَالْعِفافُ.» 32از اين روايت معلوم مي‏شود لباس عفاف يا پوشش عفيفانه به پوششى گفته مي‏شود كه جاذبه‏هاي جنسى انسان را بپوشاند، نه فقط عضو تناسلى را، و در واقع، علت اضطراب آدم و حوا، از بين رفتن عفاف و آشكار شدن جاذبه‏هاى جنسى آنان بود.

ثانيا، جاذبه‏هاى جنسى زن و مرد متفاوتند. در مرد، فقط اعضاى تناسلي، يا حداكثر بين ناف تا زانو، داراى جاذبه جنسي است (چنانكه بعضى از روايات آن را تأييد مي‏كند)،33 ولى در زنان، تمام بدن داراي جاذبه جنسى است. بنابراين، از اين دو مقدّمه مي‏توان به روشنى استدلال كرد كه هرگونه برهنگى زن، به نظر قرآن، در تضاد با فطرت اوست و موجب اضطراب او مي‏شود. به همين دليل است كه فريضه حجاب مخصوص زنان شده است و حجاب مردان در حد پوشيدن عضو تناسلى يا حداكثر بين ناف تا زانو مي‏باشد.

در تأييد مطلب مزبور، يعنى اثبات مقدّمه اول، كه منظور از «سوءة» جاذبه جنسى است، مي‏توان گفت: كلمه «عورت»34 نيز مانند كلمه «سَوءَه» به معناى جاذبه جنسى مي‏باشد كه در تعابير دينى در مورد بدن زن به كار رفته است. در سوره نور آيه 31 فرمود: بر زنان لازم نيست در مقابل كودكانى كه از «عورت» زنان ـ يعنى از جاذبه‏هاى مربوط به زنان ـ آگاه نيستند، حجاب داشته باشند.35 همچنين در روايتي، علت وجوب پوشش زن را عورت بودن او معرفى مي‏كند. پيامبر اكرم(صلى الله عليه و آله) مي‏فرمايد: «بدن زن عورت (داراى جاذبه جنسي) است كه خانه‏اش پوشش آن است.»36 معلوم است كه كلمه «عورت» در اينجا نمي‏تواند به معناي خاص آن باشد، بلكه كنايه از آن است كه بدن زن داراى جاذبه جنسى است و بهترين پوشش براى آن، بودن زن در خانه و كمتر ظاهر شدن در برابر نامحرم است.

بنابراين، چه در داستان آدم و حوا و چه در موضوع حجاب، تعبير قرآن و روايت از بدن زن به «سوءة» و »عورت« دال بر اين است كه زن از برهنه كردن بدنش دچار ناراحتى و پريشانى و بلكه اضطراب مي‏شود و اين نشانه فطرى بودن حيا و در نتيجه پوشش و حجاب براى زن است.

از شواهد ديگر فطرى بودن صفت حيا در زن، داستان حضرت مريم(س) و حضرت يوسف(عليه‌السلام) است. قرآن در قصه حضرت مريم(س)، پس از اينكه مي‏فرمايد: مريم به اعجاز الهي، باردار شد و براى اينكه مردم نادان او را به فحشا و بي‏عفتى متّهم نكنند، از آنان فاصله گرفت تا دور از آن‏ها وضع حمل كند، مي‏فرمايد: (يَا لَيْتَنِى مِتُّ قَبْلَ هَذَا وَكُنتُ نَسْيا مَّنسِيّا) (مريم: 23) (مريم آن‏قدر ناراحت شد كه) گفت: اى كاش پيش از اين، مرده بودم و بكلى فراموش مي‏شدم! اين سخن حاكى از نهايت پريشانى و ناراحتى زنى است كه احساس مى كند از نظر مردم، حيا و عفتش لكه‏دار شده است، از اين‏رو، آرزوى مرگ مي‏كند. اين نشان مي‏دهد حيا تمام وجود اوست كه با رفتن آن، جانش هم در حال از بين رفتن است و اين غير از فطرى بودن حيا، دليل ديگرى ندارد. از اين بيان معلوم مي‏شود وقتى حيا در زن فطري باشد، پوشش و حجاب، كه لازمه حياست، نيز فطرى خواهد بود؛ زيرا امكان ندارد زني داراى حيا باشد و آن‏گاه اجازه دهد نامحرم از نگاه كردن به بدن او لذت ببرد. به عبارت ديگر، ظهور و تبلور حيا در زن، به پوشش مناسب است. در واقع، عامل اصلى گرايش زن به حجاب و پوشش، تأمين يك نياز درونى و فطرى به نام حيا و شرم است.

همچنين قرآن در قصه حضرت يوسف(عليه‌السلام) به حركت فطرى زن عزيز مصر اشاره مي‏كند كه وقتى خواست از يوسف كام بگيرد، درها را بست (وَ غَلَّقَتِ الاَبْوابَ) (يوسف: 23) تا كسى شاهد او نباشد. امام زين‏العابدين(عليه‌السلام) مي‏فرمايد: در اين هنگام، آن زن با پارچه‏اى روى بت خود را پوشاند. يوسف از او پرسيد: چرا اين كار را كردي؟ گفت از بت حيا مي‏كنم.37 يوسف گفت: تو از بت حيا مي‏كني، ولى من از خدا حيا نكنم؟ از اين موضوع مشخص مي‏شود كه حيا امرى فطرى است؛ زيرا هر زنى به طور فطرى و غريزي، چنين احساسى دارد.

همچنين در بعضى روايات آمده است كه خداوند حياى زن را نُه برابر حياى مرد قرار داده؛ حضرت امير(عليه‌السلام) فرمود: «خداوند ـ عزّوجل ـ شهوت جنسى را ده قسمت آفريد. نُه قسم آن را در زنان قرار داد و يك قسم آن را در مردان؛ و اگر خداوند ـ عزّوجل در آن‏ها به اندازه شهوت جنسي‏شان حيا و شرم قرار نمي‏داد، هر آينه به هر مردى نُه زن آويزان (وابسته) مي‏شد.»38

در روايت ديگري، حياى زن را از اين هم بيشتر مي‏داند. ابو بصير مي‏گويد: از امام صادق(عليه‌السلام) شنيدم كه مي‏فرمود: «شهوت جنسى زن نود و نُه برابر مرد است، اما خداوند بر او حيا قرار داده است.» از اين دو روايت استفاده مي‏شود كه در طبيعت و آفرينش زن، حيا بيش از مرد قرار داده شده و اين از خصايص عَنْ ابى بصير، قالَ سَمِعْتُ اَباعَبْدِاللّه (عليه‌السلام) يَقولُ: «فُضِّلَتِ الْمَرْأَةُ عَلَى الرَّجُلِ تِسْعَةً وَ تِسْعينَ مِنَ اللذَّةِ وَ لكِنَّ اللّهَ اَلْقى عَلَيْها الْحَياءَ.»39 فطرى اوست.

2. ديدگاه زيست‏شناسى و روان‏شناسي درباره حياى زن

زيست‏شناسان و روان‏شناسان هم به فطري بودن حيا در زن (و بلكه در جنس ماده) اذعان دارند. دكتر فخري، فيزيولوژيست مصري، در اين‏باره مي‏گويد: «اصل و مبدأ احساس حيا، همان احساس حيوانى جنس ماده در مورد حياست و به همين جهت مي‏بينيم نوعا احساس حيا در زنان از مردان قوي‏تر است».40

مودودى نيز پس از شرح مفصّلى درباره اينكه تجاذب جنسى در انسان دايمى است، مي‏نويسد: «در طبع زنان، در مقابل شهوت و جاذبيت جنسي، حيا و احتشام و امتناع نيز به وديعت نهاده شده است، كه در هر زنى كم و بيش وجود دارد. بدون شك، اين غريزه امتناع و فرار در جنس ماده حيوانات ديگر نيز ظهور دارد، ولى در جنس ماده انسان بيشتر و شديدتر است و اين شدت به وسيله وضع غريزه حشمت و حيا در روان او، افزون گشته است».41

برخى از روان‏شناسان معتقدند: حيا با آفرينش زن به هم آميخته است و تطوّرات جسمى دوران بلوغ، كه معمولا با بروز حالت روحى و روانى گوناگونى همراه است، عامل درونى حيا را به نمايش مي‏گذارد. كتاب طبايع زنان درباره وضعيت روحى و روانى پسران و دختران در دوران انتقال از كودكى به نوجوانى (دوران بلوغ) مي‏نويسد: «فرق بين اين دو جنس خيلى زياد است؛ مثلا، دختر در اين سن متانت خويش را دارد و در نهايت، رشد و وقار زندگى مي‏نمايد، در حالى كه پسر سال‏هاى دراز ديگرى لازم دارد تا عاقل گردد.»42 سپس در مورد آثار بلوغ در دختران مي‏گويد: «خجالت در او (دختر) زياد و تأمّلش در حركات و اطوار خويش فوق‏العاده گرديده و ميلش به انفراد و تنهايى زياد خواهد شد.»43

بنابراين، وقتى حيا در زن فطرى باشد، حجاب و پوشش هم، كه از آثار و نتايج آن است، فطرى خواهد بود. منتسكيو (C.L.D.S.Montesquieu) مي‏گويد: «تمام ملل جهان در اين عقيده مشتركند كه زن‏ها بايد حجب و حيا داشته باشند تا بتوانند خوددارى كنند. علتش اين است كه قوانين طبيعت اين‏طور حكم كرده است و لازم دانسته زن‏ها محجوب باشند و بر شهوات غلبه نمايند. طبيعت مرد را طورى آفريده كه تهوّرش زيادتر باشد، ولى زن طورى آفريده شده كه خوددارى و تحمّلش زيادتر باشد. بنابراين، هرگز نبايد تصور كرد افسار گسيختگى زن‏ها بر طبق قوانين طبيعى است، بلكه افسار گسيختگى بر خلاف قوانين طبيعت مي‏باشد و بر عكس، حجب و حيا و خوددارى مطابق قوانين طبيعت است؛ زيرا طبيعت ما را طورى آفريده كه به نقص خود پي‏ببريم و به همين جهت است كه داراى حجب و حيا هستيم؛ زيرا حجب و حيا همانا خجلتى است كه شخص از نقص و عدم كمال خود دارد.»44

3ـ ديدگاه جامعه‏شناسى درباره حياى زن

بررسى جامعه‏شناختى و تاريخى حجاب نيز فطرى بودن حيا در زن را به اثبات مي‏رساند؛ زيرا بنابر گواهى متون تاريخي، در اكثر قريب به اتفاق ملت‏ها و آيين‏هاى جهان، حجاب در بين زنان معمول بوده است؛ هرچند در طول تاريخ، فراز و نشيب‏هاى زيادى را طى كرده و گاهى با اعمال سليقه حاكمان، تشديد يا تخفيف يافته، ولى هيچ‏گاه به طور كامل از بين نرفته است. مورّخان به ندرت، از اقوام بدوي، كه زنانشان داراى پوشش مناسب نبوده و يا به صورت برهنه در اجتماع ظاهر مي‏شدند، ياد مي‏كنند.

دانشمندان، تاريخ حجاب و پوشش زن را به دوران ما قبل تاريخ و عصر حجر نسبت مي‏دهند. كتاب زن در آينه تاريخ پس از طرح مفصّل علل و عوامل تاريخى حجاب، مي‏نويسد: «با توجه به علل ذكر شده و بررسى آثار و نقوش به دست آمده، پيدايش حجاب به دوران پيش از مذاهب مربوط مي‏شود و به اين دلايل، عقيده عده‏اى كه مي‏گويند مذهب موجد حجاب مي‏باشد صحّت ندارد، ولى بايد پذيرفت كه در دگرگونى و تكميل آن بسيار مؤثر بوده است».45

نتيجه‏اى كه از اين مطلب مي‏توان گرفت اين است كه گرايش زنان در طول تاريخ و در خلال فرهنگ‏ها و تمدن‏هاى گوناگون، و حتي بعضا متضاد، به حجاب و پوشش، اين حقيقت را به اثبات مي‏رساند كه حيا، كه تبلور آن حجاب زن در مقابل نامحرم است، ريشه در فطرت و غرايز زن دارد و به همين دليل، يك خصيصه ‏مشترك‏ در بين‏ تمام‏ زنان‏ بوده ‏است.

حيا و سلامت روانى

شكى نيست كه وجود حيا در زن تأثيرات بسيار مثبتى بر روح و روان وى دارد. عفاف و پوشيدگى همچون سد و حفاظى است كه زن در سايه آن از هر ذلّت و تحقيرى در امان مي‏ماند. دين اسلام با واجب كردن حجاب، نمي‏خواهد زن بازيچه دست شهوت‏پرستان باشد و ارزش او به ميزانى تنزّل كند كه تنها وسيله‏اى براى اطفاى شهوات به حساب آيد. اسلام خوشي‏هاى مشروع را براى زن مي‏پسندد و البته تأمين آن را در سايه حيا و عفت قرار مي‏دهد. عفاف، كه ثمره حجاب و پوشش است، عامل آرامش و سكون انسان و دور ماندن او از عوامل اضطراب و در نهايت، موجب رضايت وجدان است. چه بسيارند عوامل ناامنى فكرى و ذهنى كه عفاف مانع بروز آن‏هاست. عفاف موجب احساس امنيت و شرف آدمى است و باعث مي‏شود كه آدمى بتواند در طول حياتش درست فكر كند و نيكو تصميم بگيرد.

زن به دليل اينكه عواطف و احساسات قوي‏ترى نسبت به مرد دارد، از نظر روانى نفوذپذيرتر از مرد است؛ يعنى بيش از مرد از عوامل بيرونى متأثر مى شود. اين تأثّر و نفوذپذيرى وقتى از يك منبع، يعنى از سوى شوهر باشد، باعث مي‏شود وحدت و يگانگى روانى زن حفظ شود، ولى وقتى زن بدون حجاب در اجتماع مردان نامحرم حاضر مي‏شود، به آسانى تحت تأثير روانى و عاطفى آنان قرار مي‏گيرد و وحدت روانى او از بين مي‏رود و با از بين رفتن وحدت رواني، دچار اضطراب و آشفتگى مي‏شود.46

در منابع اسلامي، درباره برخى از آثار روانى حجاب و بي‏حجابى مطالب زيادى وجود دارند؛ مثلا، در آيه 60 سوره «نور» درباره فلسفه حجاب مي‏فرمايد: (وَ اَنْ يَسْتَعْفِفْنَ خَيْرٌ لَهُنَّ)؛ و اگر «زنان» خود را بپوشانند براى آن‏ها (خير) بهتر است. كلمه «خير»، كه به معناى سود و نفع است، به دليل اطلاقش، هم شامل نفع مادى مي‏شود و هم نفع معنوى. در آيه 53 سوره احزاب، سود و نفع حجاب مشخص‏تر بيان شده است: (ذلِكُمْ اَطْهَرُ لِقُلُوبِكُمْ وَ قُلُوبِهِنَّ) اين كار (حفظ حريم بين زن و مرد) براى پاكى دل‏هاى شما و آن‏ها بهتر است. بنابراين، مي‏توان گفت: طبق اين دو آيه، اثر مهم حجاب براى زن، طهارت و پاكي قلبى است كه مقدّمه‏اى براى رسيدن به سلامت قلبى (قلب سليم) است و در روان‏شناسي، از آن به «سلامت رواني» تعبير مي‏شود.

همچنين در آيه 30 سوره «نور» درباره تأثير حفظ عفّت مرد به واسطه نگاه آلوده نكردن به زن مي‏فرمايد: (وَ يَحْفَظُوا فُرُوجَهُمْ ذلِكَ اَزْكى لَهُمْ)؛ و عفاف خود را حفظ كنند. اين براى آنان پاكيزه‏تر است.

در روايات نيز به تأثير روانى حجاب بر زن اشاره شده است. امام علي(عليه‌السلام) در وصيت خود به امام حسن(عليه‌السلام) مي‏فرمايد: «(زنان را) در پرده حجاب نگاه دار تا نامحرمان را ننگرند؛ زيرا سخت‏گيرى در پوشش، عامل سلامت و استوارى آنان است.»47

همچنين آن حضرت در حديث ديگري مي‏فرمايد: «پوشش و حجاب براى حال زن بهتر است و سبب دوام زيبايى او مي‏شود.»48 منظور از حال زن در اين حديث، وضعيت روانى اوست كه رعايت حجاب سبب تعادل بهتر آن مي‏شود. و نيز پيامبر اكرم(صلى الله عليه و آله) مي‏فرمايد: «بهترين زنان شما زنان پاك‏دامن و عفيف هستند.» اين روايت نيز همان چيزى را مي‏گويد كه در آيه 60 سوره «نور» گذشت.49  

پى‌نوشت‌ها

1 ـ علي‏بن حسام‏الدين المتقي، كنزالعمّال فى سنن‏الاقوال و الافعال، انتشارات مؤسسة الرساله، ج 3، ص121.

2 ـ عبدالواحد آمدي، غررالحكم و دررالكلم، بيروت، مؤسسة الاعلمى للمطبوعات، حديث 1168.

3 ـ Exhibitionism.

4 ـ يا اَيَّتها النفسُ المُطمَئِنَه اِرجَعى اِلى رَبِّكَ راضيةً مرضيةً» (فجر: 27و 28) تو اى روح آرام يافته! به سوي پروردگار بازگرد، در حالى كه هم تو از او خشنودى و هم او از تو خشنود است.

5 ـ يَومَ لايَنفَع مال و لابنون الاّ من اتَى اللّه بقلب سليم (شعراء: 88و 89.

6 ـ مرتضى مطهري، نظام حقوقى زن در اسلام، تهران، صدرا، 1379، ج 19، ص436.

7 ـ «خُلِقَتِ الْمَرْأَهُ مِنَ الرِّجالِ وَ اِنَّما هَمُّها فِى الرِّجالِ»؛ شيخ حرّ عاملي، وسائل‏الشيعه، قم، موسسة آل‏البيت لاحياء التراث، 1409ق، ج 20، ص64.

8 ـ جينا لمبروزو، روح زن، ترجمه پري حسام شه رئيس، تهران، دانش، 1369، ص 15.

9 ـ همان، ص 42.

10 ـ همان، ص 44.

11 ـ ويل دورانت، لذات فلسفه، ترجمه عباس زرياب، تهران، انتشارات سازمان آموزش انقلاب اسلامي، 1369، ص223.

12 ـ «اَلْوَدُودُ الْعَفيفَةُ، اَلْعَزيزَةُ فى اَهْلِها، اَلذَّليلَةُ مَعَ بَعْلِها، اَلْمُتَبَرِّجَةُ مَعَ زَوجِها، الْحِصانُ مَعَ غَيْرِهِ.»؛ محمدبن يعقوب كليني، اصول كافي، تهران، دارالكتب الاسلاميه، 1367، ج 5، ص324.

13 ـ «لايَنْبَغى لِلْمَرأةِ اَنْ تُعَطَّلَ نَفْسَها وَلو اَنْ تَعَلَّقَ فى عُنُقِها قَلادَةً، وَ لايَنْبغى لَها اَنْ تَدَعَ يَدَها مِنَ الْخِضابِ وَ لَوْ اَنْ تَمْسَحَها بِالْحَناءِ مَسْحا وَ اِنْ كانَتْ مُسِنَّةً.»؛ شيخ حرّ عاملي، پيشين، ج 4، ص 459.

14 ـ همان.

15 ـ محمدبن يعقوب كليني، پيشين، ج 6، ص475.

16 ـ «لاتُمَلَّكُ الْمَرْأَةُ مِنَ الْاَمْرِ ما يُجاوِزُ نَفْسَها، فَاِنَّ ذلِكَ اَنْعَمُ لِحالِها وَ اَرْخي لِبالِها وَ اَدْوَمُ لِجَمالِها، فَاِنَّ الْمَرْأَةَ رِيْحانَةٌ لَيْسَتْ بِقَهْرَمانَهٌ.»؛ شيخ حرّ عاملي، پيشين، ج 20، ص168.

17 ـ «اَمّا ذاتُ الْبَعْلِ فَتَزَيَّنَ لِزَوجِها وَاَمّا غَيرُ ذاتِ الْبَعْلِ فَلا يُشْبِهُ يَدَهُ يَدَ الرِّجالِ.»؛ همان، ج 2، ص97.

18 ـ قال رَسُولُ اللهِ(صلى الله عليه و آله) لِلرِّجالِ: قَصُّوا اَظافيرَكُمْ، وَلِلنِّساءِ اُتْرُكْنَ فَاِنَّهُ اَزْيَنُ لَكُنَّ.»؛ محمدبن يعقوب كليني، پيشين، ج 6، ص491.

19 ـ حسن بن يوسف حلّي، تذكرةالفقهاء، قم، آل‏البيت لاحياء التراث، 1368، ج 2، ص609.

20 ـ شيخ حرّ عاملي، پيشين، ج 4، ص380.

21 ـ «جَعَلَ اللهُ الذَّهَبَ في الدُّنْيا زينَةَ النِّساءِ فَحرَّمَ عَلَى الرِّجالِ لُبْسَهُ.» همان، ص 414.

22 ـ محمدبن يعقوب كليني، پيشين، ج 5، ص324.

23 ـ شيخ حرّ عاملي، پيشين، ج 20، ص167.

24 ـ مرتضى مطهري، مسئله حجاب، تهران، صدرا، 1379، ص434.

25 ـ به نقل از شولتز1990.

26 ـ جينا لمبروزو، پيشين، ص24.

27 ـ نوال السعداوي، چهره عريان زن عرب، ترجمه حميد فروتن و رحيم مرادي، 1359، ص167.

28 ـ «زَكاةُ الْجَمالِ اَلْعِفافُ.»؛ ميرزا حسين نوري، مستدرك‏الوسايل، بيروت، موسسة آل‏البيت لاحياء التراث، ج7، ص46.

29 ـ «صِيانَةُ الْمَرْأَةِ اَنْعَمُ [لِحالِها وَ اَدْوَمُ] لِجَمالِها.»؛ همان، ج 14، ص 255.

30 ـ محسن قرائتي، تفسيرنور،ج4، ص35.

31 ـ سيدمصطفى حسينى دشتي، معارف و معاريف، قم، دانش، 1376.

32 ـ سيدهاشم بحراني، تفسير البرهان، بيروت، انتشارات مؤسسه الاعلمى للمطبوعات، 1999.

33 ـ شيخ حرّ عاملي، پيشين، ج 2، ص40.

34 ـ «ورت» در لغت، به معناى عضوى است كه شخص به سبب شرم، آن را مي‏پوشاند. (ر.ك: سيدمصطفى حسينى دشتي، پيشين، ج 7، ص544).

35 ـ سيد محمدحسين طباطبائي، تفسير الميزان، ترجمه محمدباقر موسوى همداني، قم، انتشارات اسلامي، 1363، ج 15، ص157.

36 ـ «اَلْمَرْاَةُ عَورَةٌ سَتْرُها بَيْتُها« (زاهد ابي‏الحسين ورّام، تنبيه‏الخواطر و نزهةالنواظر المعروف بمجموعه ورّام، تهران، 1376ق، ج 2، ص119.

37 ـ ابوالفضل رشيدالدين ميبدي، تفسير كشف‏الاسرار و عدةالابرار، تهران، اميركبير، 1409ق، ج 5، ص 51.

38 ـ «عَنْ اَصْبَغِ بْنِ نُباتَه قال، قالَ اَميرُالْمُؤمِنينَ"(عليه‌السلام): خَلَقَ اللّهُ ـ عَزَّوَجَلَّ ـ الشَّهْوَةَ عَشَرَةَ اَجْزاءٍ فَجَعَلَ تِسْعَةُ اَجْزاءٍ فِى النِّساءِ وَ جُزْءً واحِدا فِى الرِّجالِ وَ لَولا ما جَعَلَ اللّهُ ـ عَزَّوَجَلَّ ـ فيهِنَّ مِنَ الْحَياءِ عَلى قَدْرِ اَجْزاءِ الشَّهْوَةِ لَكانَ لِكُلِّ رَجُلٍ تِسْعُ نِسْوَةٍ مُتَعَلِّقاتٍ بِهِ.» (شيخ حرّ عاملي، پيشين، ج 20، ص 63.

39 ـ همان.

40 ـ به نقل از: على محمدى آشنايي، حجاب در اديان الهي، قم، اشراق، 1373، ص26.

41 ـ ابوالاعلى المودودي، الحجاب، بيروت، مؤسسةالرساله، ص 140.

42 ـ حسينى نجفى به نقل از: على محمدي آشنايي، پيشين، ص 26.

43 ـ همان.

44 ـ منتسكيو، روح‏القوانين، ترجمه علي‏اكبر مهتدي، تهران، اميركبير، 1362، ص 442.

45 ـ ر.ك: علي‏اكبر علويقي، زن در آينه تاريخ، تهران، 1357.

46 ـ زينب جلالي، جزوه حجاب از ديدگاه روان‏شناسي، قم، مؤسسه آموزشى و پژوهشى امام خمينى (رحمه‌الله)،1382.

47 ـ «وَاكْفُفْ عَلَيْهِنَّ مِنْ اَبْصارِهِنَّ بِحِجابِكَ اِيّاهُنَّ، فَاِنَّ شِدَّهَ الْحِجابِ اَبْقي عَلَيْهِن.َّ» (نهج‏البلاغه، ترجمه سيدرضي، نامه31)

48 ـ «صِيانَةُ الْمَرْاَةِ اَنْعَمُ لِحالِها وَ [اَدْوَم] لِجَمالِها» (ميرزا حسين‏نوري، پيشين، ج 14، ص255.

49 ـ «خَيْرُ نِسائِكُمْ اَلْعَفيفَةُ» (محمدبن يعقوب كليني، پيشين، ج 5، ص324)

منبع: سايت قبس, مجله معرفت , شماره 87 ( ويژه‌نامه روان شناسي)
+ نوشته شده در  سه شنبه 17 اردیبهشت1387ساعت 13:22  توسط   | 

تربيت علوى

جواد حسنى

 

على(ع) نمونه كامل انسان الهى، الگوى تربيتى اسلام و تبلور عينى تفكر توحيدى است. انسان والايى كه از كودكى در محضر پيامبر اكرم(ص) رشد كرد، در مكتب او پرورش يافت و در پرتو ابعاد روحى و مكارم اخلاقى والاى ايشان و در سايه فرهنگ قرآنى شخصيتش شكل گرفت. او كه حافظ قرآن، قرآن ناطق و مفسر راستين آن است، احاطه‏اش به معارف الهى چنان است كه تنها او مى‏تواند بگويد:

 

«لَوْ كُشِفَ الغطاءُ ما ازددتُ يقينا؛ حتى اگر همه پرده‏ها كنار رود، ذره‏اى به يقين من افزوده نمى‏شود». (جوادى آملى، حكمت نظرى و عملى در نهج‏البلاغه، ص107).

 

در نهج‏البلاغه و در كلام امام على(ع) كه همه‏چيز رنگ و بوى الهى دارد، طبعا روشها، ابزارها، مواد، مراحل، عوامل و اهداف تربيت نيز خداگونه و به منظور تكامل انسان، تصفيه روح، رهايى از بندگى غيرخدا و مبارزه با نفس امّاره است. در اين مكتب بدترين دشمن انسان نفس هواخواه و سركش وى است كه او را به تباهى و نافرمانى فرا مى‏خواند: «اَعْدى عَدُّوكَ نَفْسُكَ التّى بَين جَنْبِيْك...» (رزمجو، دريچه‏اى گشوده بر آفتاب، ص 185).

 

از نظر آن حضرت، دنيا محل تربيت و گذرگاه تكامل است:

 

«يَابْنَ آدَمَ خَلَقْتُ الاَْشْياءَ لاَِجْلِكَ وَ خَلَقْتُكَ لاَِجْلِى...؛ همه چيز براى انسان آفريده شده است و انسان براى خدا» (مطهرى، سيرى در نهج‏البلاغه، ص276)، چنانكه بازگشت او نيز به سوى خداست:

 

«وَلِلّهِ مُلْكُ السَّمَواتِ وَ الاَْرْضِ وَ مَا بَيْنَهُمَا وَ اِلَيْهِ الْمَصِيرُ...» (مائده، آيه 18).

 

در نظام تربيتى نهج‏البلاغه دست‏يابى به سعادت و خوشبختى، تنها در سايه شناخت خداوند، فرمانبردارى از دستورهاى او و پيمودن راه انبياى الهى ممكن است. در اين ديدگاه، انسان عضوى فعال، مستقل، مفيد و محترم از پيكره اجتماع بشرى است كه بايد شريك غم‏ها و شادى‏هاى جامعه باشد. پيامبر اكرم(ص) فرموده است:

 

«مَثَلُ المُؤمِنِينَ فِى تَوادِّهِمْ وَ تَراحُمِهِمْ وَ تَعَاطُفِهِمْ، مِثْلَ الجَسَدِ اِذَا اشْتَكى عَنْهُ عُضْوٌ تَداعى لَهُ سائِرُ الْجَسَدِ بِالسَّهَرِ وَ الحُمّى» (السيوطى، الجامع الصغير فى احاديث البشير والنذير، ج2، ص145).

 

بنى آدم اعضاى يكديگرند              كه در آفرينش زيك گوهرند                                                       

چو عضوى به‏درد آورد روزگار          دگر عضوها را نماند قرار

تو كز محنت ديگران بى‏غمى           نشايد كه نامت نهند آدمى

(گلستان سعدى)

اگر بپذيريم كه تربيت به معناى آموزش آداب پسنديده و تخلّق به اخلاق نيكوست يا اگر آن را به تغييرات مطلوب و همه جانبه در ابعاد مختلف وجود انسان براى نيل به كمال تعبير كنيم، از كلام و مرام آقا اميرالمؤمنين مى‏توان روش‏هايى را براى تربيت انسانهاى صالح، متعهد و كارآمد دريافت كرد كه در اينجا به چند نمونه اشاره مى‏كنيم:

 

1. محاسبه نفس

 

از جمله روش‏هايى كه در تربيت انسان بسيار مؤثر است، پاسبانىِ از خويش و محاسبه نفس يا به عبارت ديگر «ارزيابى اعمال و انگيزه‏هاى پنهانى آن» است (باقرى، نگاهى دوباره به تربيت اسلامى، ص98). در نظام تربيتى اسلام «حُسنِ عمل» مورد نظر است نه كثرت آن؛ چنانكه امام صادق(ع) در تفسير آيه شريفه:

 

«لِيَبْلُوَكُمْ اَيُّكُم اَحْسَنُ عَمَلاً»(ملك، آيه 2) مى‏فرمايد:

 

«لَيسَ يَعْنى اَكْثَرُ عَمَلاً وَلكِنْ اَصْوَبَكُمْ عَمَلاً و اِنَّمَا الاِْصابَةُ خَشْيَةُ‏اللّهِ و النِّيَةُ الصّادِقَةُ؛

 

منظور اين نيست كه چه كسى بيشتر عمل مى‏كند، بلكه مراد آن است كه چه كس بهتر عمل مى‏كند و صحت عمل آنها ناشى از خشيت الهى و نيّت صادقانه است» (حكيمى، الحياة، ج1، ص272). بايد پذيرفت كه هرگاه عمل با تقوا همراه باشد ديگر نمى‏توان آن را اندك شمرد؛ زيرا ارزش در اينجا به عدد نيست، بلكه به خلوص است، از اين رو مولاى متقيان مى‏فرمايد:

 

«لايَقِلُّ عَمَلٌ مَعَ التَّقْوى» (حكيمى، الحياة، ج1، ص273).

 

امام على(ع) درباره اين روش مؤثر تربيتى، خطاب به فرزندانش و همه مسلمانان مى‏فرمايد:

 

«عِبادَاللّهِ! زِنُوا اَنْفُسَكُمْ مِنْ قَبْلِ اَنْ تُوزَنُوا و حاسِبُوا مِنْ قَبْلِ أَن تُحاسِبُوا؛ اى بندگان خدا! خود را بسنجيد قبل از آنكه شما را بسنجند و از خويشتن حسابرسى كنيد پيش از آنكه به حسابتان برسند» (نهج‏البلاغه، خطبه90).

 

هم‏چنين فرمود:

 

«اَصْلِحُوا دُنياكُمْ وَ اعْمَلُوا لاِخِرَتِكُمْ كَأَنَّكُمْ تَمُوتُونَ غَدَا» (پاينده، ترجمه نهج‏البلاغه، ص62). و نيز فرمود:

 

«طُوبى لِمَن ذَكَرَ الْمَعادَ وَ عَمِلَ لِلْحِسابِ و قَنِعَ بالْكِفافِ وَ رَضِىَ عَنِ اللّهِ؛ خوشا به حال كسى كه به ياد معاد باشد و براى روز حساب عمل كند و به مقدار كفايت قناعت نمايد و از خدا راضى باشد.» (نهج‏البلاغه، حكمت 44).

 

امام خطاب به يكى ديگر از فرماندارانش كه به بيت‏المال تعدّى و از آن سوءاستفاده كرده بود مى‏فرمايد:

 

فَسُبْحانَ اللّه! أمَا تُؤمِنُ بِالْمَعادِ؟ أوْ ما تَخافُ نِقاشَ الْحِسابِ... وَاللّهِ لَوْ اَنَّ الْحَسَنَ وَ الْحُسَيْنَ فَعَلا مِثْلَ الَّذِى فَعَلتَ مَا كانَتْ لَهُمَا عِنْدِى هَوادَةٌ وَلاظَفِرا مِنِّى بِاِرادَةٍ حَتّى آخُذَ الْحَقَّ مِنْهُمَا... .

 

آيا تو به معاد ايمان ندارى؟ از بررسى دقيق و سخت‏گيرى حساب در روز قيامت نمى‏ترسى؟ به خدا سوگند اگر حسن و حسين اين كار را كرده بودند هيچ پشتيبانى و هواخواهى از ناحيه من دريافت نمى‏كردند و در اراده من اثر نمى‏گذاردند تا آنگاه كه حق را از آنها بستانم. (نهج‏البلاغه، نامه 41).

 

محاسبه و بازبينى آنچه در روز انجام مى‏دهد، انسان را از غفلت محفوظ مى‏دارد، و مصون ماندن از غفلت، در تربيت و تزكيه مؤثر و كارساز است و انسان را به تكامل معنوى و تقويت خودآگاهى سوق مى‏دهد.

 

2. زهدورزى و اعراض از دنياگرايى

 

براى خودسازى و تهذيب نفس و تأثيرگذارى در ديگران، روشى كه مطلوب و مؤثر است زهدورزى و پارسايى است.

 

در مكتب تربيتى امام على(ع) دل بستن به زخارف دنيوى نظير مال و جاه، آرزوهاى طولانى، پيروى از هواهاى نفسانى و... مذموم است. به تعبير آن بزرگوار اين امور، خرد آدمى را ضايع مى‏كند و او را به اشتباه‏كارى وامى‏دارد و از ياد خدا دور مى‏سازد:

 

«وَاعْلَمُوا اَنَّ الاْءَمَلَ يُسْهِى الْعَقْلَ وَ يُنْسِى الذِّكْرَ فَاكْذِبُوا الاَْمَلَ فَاِنَّهُ غُرُورٌ وَ صَاحِبُهُ مَغْرُورٌ؛ بدانيد آرزوها موجب اشتباه‏كارى و فراموشى از ياد خدا مى‏گردد، پس آن را دروغ انگاريد؛ زيرا آرزو فريب‏دهنده و آرزومند فريب خورده است» (نهج‏البلاغه، خطبه 86).

 

شاگردان مكتب علوى، ضمن آنكه تحت‏تأثير امور فريبنده جهان مادى قرار نمى‏گيرند و به آنچه وفا و بقايى ندارد دل نمى‏بندند، در عين حال، با نظر به فرمان‏هاى الهى: «..وَلاَتَنْسَ نَصيبَكَ مِنَ الدُّنيا...»( قصص، آيه 77) و «قُلْ مَنْ حَرَّمَ زينَةَ اللّهِ الّتِى اَخْرَجَ لِعِبادِهِ وَ الطَّيِّباتِ مِنَ الرِّزْقِ...» (اعراف، آيه 32) هيچگاه دست از كار و كوشش نمى‏كشند و وظايف فردى و اجتماعى خويش را همواره به نحو احسن انجام مى‏دهند؛ هم از طيبات رزق دنيوى برخوردار مى‏شوند و هم از لذّات روحانى و معنوى و بندگى خداوند بهره مى‏برند.

 

اميرمؤمنان، على(ع) در تفسير و تبيين آيه شريفه:

 

«لِكَيْلا تَأْسَوْا عَلى مافاتَكُمْ وَ لاتَفْرَحُوا بِما آتاكُمْ...» (حديد، آيه 23)، مفهوم واقعى زهد را چنين بيان فرموده است:

 

اَلزُّهْدُ كُلُّهُ بَيْنَ كَلِمَتينِ مِنَ الْقُرآنِ: لِكَيْلا تَأْسُوا عَلى مافاتَكُمْ وَ لاتَفْرَحُوا بِما آتاكُمْ... وَ مَنْ لَمْ يَأسَ عَلَى الْماضِى وَ لَمْ يَفْرَحْ بِالاْءتِى، فَقَدْ أخَذَ الزُّهْدَ بِطَرَفَيْهِ.

 

تمام زهد و پارسايى در اين دو جمله از قرآن است: هرگز بر آنچه از دستتان رفته است دلتنگ نشويد و به آنچه به شما مى‏رسد، شادمان نگرديد و كسى كه بر گذشته افسوس نخورد و به آينده شادمان نشود، پس زهد را از دو سوى آن ـ بى‏اعتنايى به گذشته و آينده ـ دريافته است» (نهج‏البلاغه، حكمت 439).

 

با توجه به آنچه از ترسيم سيماى زاهدان در سخنان آن بزرگوار گذشت، سزاوار است نمونه‏هاى ديگرى از سخنان ايشان را در اين باره ملاحظه كنيم و بينديشيم كه تا چه حد در سازندگى و اصلاح انسان تأثيرگذار است:

 

اِنَّ الزّاهِدِينَ فِى الدُّنْيا تَبْكِى قُلُوبُهُمْ وَ اِنْ ضَحِكُوا ويَشتَّدُ حُزْنُهُمْ وَ اِنْ فَرِحُوا وَ يَكْثُرُ مَقْتُهُم اَنْفُسَهُم اِنِ اغْتَبَطُوا بِما رُزِقُوا.

 

همانا زاهدان در دنيا دل‏هايشان از ترس خدا مى‏گريد، اگر چه به ظاهر خندانند و اندوهشان از عذاب الهى سخت است، اگرچه در نظرها شادمانند و به جهت تقصير در بندگى، خشم ايشان بر خويشتن بسيار است هر چند به سبب آنچه به آنان روزى داده شده است، نيكويى حالشان مورد غبطه ديگران است (نهج‏البلاغه، خطبه 113).

 

و در جاى ديگر فرمود:

 

فِى صِفَةِ الزُّهادِ، كانُوا قَوْما مِنْ اَهْلِ الدُّنْيا وَ لَيْسُوا مِنْ اَهْلِها فَكانُوا فِيها كَمَنْ لَيْسَ فِيهَا.

 

پارسايان گروهى هستند كه ظاهرا اهل دنيايند، اما به واقع اهل آن نيستند. در دنيا زندگى مى‏كنند مانند كسى كه در آن نيست، زيرا به آن دل نبسته‏اند و سراى عاريتش پنداشته‏اند (نهج‏البلاغه، خطبه 230).

 

آن امام پارسايان در اين خصوص در توصيف خود مى‏فرمايد:

 

فَوَاللّهِ مَا كَنَزْتُ مِنْ دُنْياكُمْ تِبْرا ولاَ ادَّخَرْتُ مِنْ غَنائِمِهَا وَفْرا وَ لااَعْدَدْتُ لِيُبالِى ثَوْبى طِمْرا و لاحَزْتُ مِنْ اَرْضِهَا شِبْرا و لااَخَذْتُ مِنْهُ اِلاّ كَقُوتِ اَتانٍ دَبَرةٍ و لَهِىَ فِى عَيْنى اَدْهى وَ اَهْوَنُ مِنْ عَفْصَةٍ مَقَرَةٍ.

 

به خدا سوگند از دنياى شما طلا و نقره‏اى نيندوخته‏ام و از غنائم و ثروت‏هاى آن، مالِ فراوان ذخيره نكرده‏ام و براى اين لباس كهنه، بدلى مهيّا نساخته‏ام و از زمين آن حتى يك وجب در اختيار نگرفته‏ام و از دنيا بيش از خوراك مختصر و ناچيزى برنگرفته‏ام و اين دنيا در چشم من بى‏ارزشتر و خوارتر از دانه تلخى است كه بر شاخه درخت بلوطى برويد (نهج‏البلاغه، نامه 45).

 

3. معاشرت با صالحان

 

معاشرت و ارتباط با انسان‏هاى صالح و پرهيزكار روشى مؤثر و مطلوب در تربيت انسان‏هاست، چنانكه معاشرت با افراد ناصالح و داراى اخلاق غيراسلامى، آثار سوءتربيتى دنيوى و اخروى به دنبال دارد. مصاديق اين حقيقت را با نگاه به گذشته و همچنين بررسى و دقت در زمان كنونى، فراوان مى‏توان يافت.

 

در قرآن كريم و سيره معصومين(ع) مكرر به ارتباط داشتن با انسان‏هاى صالح و پرهيزگار، توصيه گرديده است.

 

از ديدگاه امام على(ع) بايد كسانى را براى دوستى و معاشرت برگزيد كه راستگو، درستكار، امين، بيداردل، آگاه، باايمان و متدين باشند و از آنها خواست كه حالات و اخلاق ناپسندمان را تذكر دهند و مراقب رفتار و گفتار ما باشند و از عيوب آشكار و پنهانى كه داريم آگاهمان كنند. حسن معاشرت، خوش‏خلقى و انسان‏دوستى، از آموزه‏هاى اساسى دين اسلام و روش‏هاى مطلوب تربيتى است و از منظر فردى، مايه تعالى روح، كرامت نفس و راه نيل به مقام عالى انسانى است و از نظر اجتماعى باعث محبوبيت و بهبود زندگى. تذكرات و يادآورى‏هاى دوستان لايق و متعهد، باعث شناخت بيمارى‏هاى فكرى و روحى و عيوب و رذائل اخلاقى و در نتيجه اصلاح آنها خواهد بود و در يك جمله، معاشرت با افراد انديشمند، آگاه، باايمان و داراى اخلاق اسلامى زمينه‏ساز سعادت و خوشبختى است.

 

از نظر امام على(ع) بدترين دوست كسى است كه از خُلق بد رفيق خويش، آگاه است ولى آن را ناديده مى‏گيرد و به عنوان مدارا، از تذكر دادن به او خوددارى مى‏كند:

 

شَرُّ اِخْوانِكَ مَنْ داهَنَكَ فِى نَفْسِكَ وَ ساتَرَكَ عَيْبَكَ.

 

بدترين برادرانت كسانى هستند كه با تو در صفات نفسانيت مدارا مى‏كنند و عيوب اخلاقيت را از تو پنهان مى‏دارند (غررالحكم، ص446).

 

سكوت بى‏مورد و چشم‏پوشى نابجا درباره عيوب معنوى دوستان و برادران به منزله امضاى سيئات اخلاقى آنان است و اين عمل نه تنها منافى با صداقت است بلكه مى‏توان آن را نوعى بدخواهى و دشمنىِ ناخواسته با دوستان به حساب آورد. على(ع) مى‏فرمايد:

 

«اِنَّمَا سُمِّىَ الْعَدَوُّ، عَدُوّا لاَنَّهُ يَعْدُو عَلَيْكَ فَمَنْ داهَنَكَ فِى مَعَايِبِكَ فَهُوَ الْعَدَوُّ؛ دشمن را از آن جهت دشمن مى‏گويند كه به تو تعدى و تجاوز مى‏كند. پس دوستى كه عيوبت را ناديده انگارد دشمن توست» (غررالحكم، ص287)، چه او با اين عمل به تو ستم رواداشته است.

 

على(ع) در نامه‏اى كه به حارث همدانى نوشته سفارش كرده است: از مصاحبت و مجالست با گناهكاران بپرهيز؛ چون پيوند بَد سرانجام، شر و بدى به بار مى‏آورد. همچنين فرموده است:

 

«صُحْبَةُ الاَْشْرارِ تَكْسِبُ الشَّرَ...؛ نتيجه همنشينى با اشرار و خطاكاران، جذب به بدى و شرارت است» (غررالحكم، ص196)،

 

مانند باد كه چون از گذرگاه متعفن عبور مى‏كند بوى تعفن به خود مى‏گيرد.

 

«اِيّاكُمْ وَ مُجالِسَةُ اَبْنَاءِ الدُّنْيا فَفِى ذلِكَ ذَهابُ دِينِكُمْ وَ يُعَقِّبُكُمْ نِفاقَا و ذلِكَ داءٌ رَدِىٌّ لاشَفَاءَ لَهُ».(مستدرك الوسائل، ج2، ص64).

 

در خاتمه تذكر اين نكته لازم است كه روش‏هاى تربيتى درسخنان امام على(ع)، به مراتب بيش از مواردى است كه دراين مختصر آمده است. برخى از روش‏هاى تربيتى كه مى‏تواند مورد بررسى و پژوهش قرار گيرد عبارت است از: عبرت‏آموزى از تاريخ و گذشتگان، موعظه حسنه، خردورزى و تعليم حكمت، يادآورى نعمت‏هاى الهى، انذار و تبشير، تغيير موقعيت، ذكر و دعاها، عبادت، الگو و اسوه‏پرورى، ابتلاء و امتحان، تزيين كلام و فصاحت و بلاغت، مجازات به قدر خطا، تكليف به قدر وسع، مهر و محبت، اكرام، رفق و مدارا و... .

 

پى نوشتها:

ـ صبحى صالح، نهج‏البلاغه

ـ آمدى، عبدالواحد؛ غررالحكم يا مجموعه كلمات قصار امام على(ع)، چاپ تهران، 1377.

ـ ابن‏شعبه، حسن‏ابن على؛ تحف‏العقول عن آل‏الرسول، چاپ تهران اسلاميه، 1369.

ـ باقرى، خسرو؛ نگاهى دوباره به تربيت اسلامى، انتشارات وزارت آموزش و پرورش، 1368.

ـ پاينده، ابوالقاسم؛ ترجمه نهج‏البلاغه، چاپ نهج‏البلاغه، چاپ تهران، سال 1360.

ـ پاينده،ابوالقاسم؛ترجمه نهج‏الفصاحه،چاپ نهج‏البلاغه،چاپ تهران، سال 1360.

ـ حكيمى، محمدرضا؛ الحياة، جلد اول، چاپ تهران، دفتر نشر فرهنگ اسلامى، 1409 ه . ق.

ـ جوادى آملى، عبداللّه؛ حكمت عملى و نظرى در نهج‏البلاغه، مركز نشر اسراء، 1376.

ـ دشتى، محمد؛ المعجم المفهرس لألفاظ نهج‏البلاغه، مؤسسه تحقيقاتى اميرالمؤمنين، 1378.

ـ دشتى، محمد؛ فرهنگ معارف نهج‏البلاغه، مؤسسه تحقيقاتى اميرالمؤمنين، 1378.

ـ رزمجو، حسين؛ دريچه‏اى گشوده بر آفتاب، انتشارات دارالفكر قم، 1369.

ـ السيوطى، جلال‏الدين عبدالرحمن ابن ابى‏بكر؛ الجامع الصغير فى‏احاديث البشر والنذير، چاپ قاهره، 1321 ه . ق.

ـ فيض‏الاسلام، على‏نقى؛ ترجمه و شرح نهج‏البلاغه، چاپ تهران، 1326.

ـ مطهرى، مرتضى؛ سيرى در نهج‏البلاغه، مدرسه امام اميرالمؤمنين، 1375.

منبع: فصلنامه حوزه و دانشگاه، شماره 28 

+ نوشته شده در  یکشنبه 15 اردیبهشت1387ساعت 23:24  توسط محمد محسنی |ژه ای  | 
عمرم تمام شد در حسرت وصال...

اي خنده هاي تو شيرين تر از عسل!
وي اشتياق تو انگيزه ي غزل!

 

جاري ست مهر تو در جان عاشقان
حادث تر از ابد ، قادم تر از ازل

 

گريان و بي شکيب،هر روز صبح و شب
ورد زبان ماست : الغوث!العجل!

 

عمري ست ندبه ها مانده ست بي جواب...
شايد نمي خري گفتار بي عمل!؟

 

 

عمرم تمام شد در حسرت وصال...
شايد ببينمت با ديدن اجل

 

 

عهدي است بين من با انتظارتان:
تا ديدن شما ، هر هفته يک غزل!

 

 

صلی الله علیک یا اباصالح المهدی(عج)

+ نوشته شده در  پنجشنبه 12 اردیبهشت1387ساعت 2:20  توسط محمد محسنی |ژه ای  |